میانجیگری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میانجی گری . [ گ َ ] (حامص مرکب ) وساطت . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). توسط. (یادداشت مؤلف ). - میانجی گری کردن ؛ میانجی شدن . وساطت کردن . دلالگی کردن . تورة؛دختری که میانجی گری کند میان عشاق . (منتهی الارب ). - میانجی گری نمودن ؛ وساطت نمودن و واسطه واقع شدن . (ناظم الاطباء). ◄ سفارت . (منتهی الارب ). ◄ حکمیت . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به میانجی در همه ٔ معانی شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
شفاعت، وساطت، پایمردی داوری، حکمیت، قضاوت، دادخواهی دیپلماسی، تدبیر میان مداخله، مزاحمت، مزاحم
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی