میدان کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میدان کشیدن . [ م َ / م ِ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) خویشتن را جمع کرده پس رفتن از برای جستن و این در گوسفند سرزن ظاهر است . (آنندراج ). دورخیز کردن . خود راجمع کرده پس رفتن برای برجستن . (غیاث ) : گر سپند آسا ز آتش می گریزم دور نیست میکشم میدان که خود را زود بر آتش زنم . ملاعبداﷲ فیاض . برگشته بختیهای ما میدان دولت میکشد از کجکلاهی دم زند بختی که واژون میشود. محسن تأثیر. چون مصور صورت آن دست و چوگان می کشد میرود از خویش و پندارم چو میدان می کشد. محمدسعید اشرف .