میدانگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میدانگه . [ م َ / م ِ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) میدانگاه . مخفف میدانگاه . جای پهن فراخ که عاری از بنا باشد : عابدان نعره برآرند به میدانگه از آنک نعره ٔ شیردلان در صف هیجا شنوند. خاقانی . کعبه را نام به میدانگه عام عرفات حجره ٔ خاص جهان داوردارا شنوند. خاقانی . بالای هفت خیمه ٔ پیروزه دان ز قدر میدانگهی که هست در آن عسکر سخاش . خاقانی . ◄ میدان چوگان بازی و اسب سواری : فراش صدرش هر شهی بهر چنین میدانگهی چرخ از مه نو هر مهی چوگان نو پرداخته . خاقانی .