میزک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میزک . [ زَ ] (اِ مصغر) میز کوچک .
میزک . [ زَ ] (اِ مصغر) (اسم از میزیدن + ک تصغیر) مصغر میز یعنی شاش اندک . (ناظم الاطباء). ◄ بول و شاش . (ناظم الاطباء). بول و شاش را گویند. (آنندراج ) (برهان ) : شیرگیر و خوش شد انگشتک بزد سوی مبرز رفت تا میزک کند. مولوی (مثنوی چ خاور ص ٤١٠). - چکمیزک ؛ قطره ٔ بول که از شرم کودک ریزد. ◄ باران اندک . ◄ آمیزش و اختلاط. ◄ هر چیز درهم و برهم و آمیخته . (ناظم الاطباء).