میسر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میسر. [ م ُ ی َس ْ س َ ] (ع اِ) نواله ای که از تخم مرغ و گوشت ترتیب می دهند. (ناظم الاطباء). بزماورد. (مهذب الاسماء) (دهار). نوعی حلواست . به معنی نواله است که زماورد باشد. (از آنندراج ). بزماورد. زماورد. نرجس المائده . لقمه ٔ خلیفه . لقمه ٔ قاضی . نواله . نرگس خوان . نرگسه ٔ خوان . مهنا. (یادداشت مؤلف ). رجوع به بزماورد شود.
میسر. [ م ُ ی َس ْ س َ ] (ع ص ) ممکن وهر چیز سهل و آسان کرده شده و هر چیز شدنی و ممکن الحصول و کردنی و قابل عمل و کار. (ناظم الاطباء). آسان کرده شده اسم مفعول از تیسیر مأخوذ از یسر به ضم که به معنی آسانی است و کسانی که به این معنی به فتح میم گویند غلط است . (از غیاث ) (از آنندراج ). مقدور. ممکن . آسان . آسان شده . (یادداشت مؤلف ). هر چیز یافتنی و دستیاب و آماده و مهیا : نظر به پیرایه گشاده افکنی که ربودن آن میسر بود. (کلیله و دمنه ). اعجاز خلعت تو این بس بود که شخصم در باد و آتش و نی هستش امان میسر. خاقانی . قسمی که ترا نیافریدند گر سعی کنی میسرت نیست . سعدی . - میسر ساختن ؛ ممکن ساختن . آسان کردن . فراهم نمودن . آماده کردن : رستم توران ستان است این خلف کز فر او ایلدگز را ملک کیخسرو میسر ساختند. خاقانی . و رجوع به میسر شدن شود. - میسر شدن ؛ آماده شدن . ممکن گشتن . مهیا گردیدن . درست شدن . دست دادن . فراهم آمدن . به دست آمدن . فراهم گردیدن . روبراه شدن . آسان شدن . سهل گشتن . خلاف دشوار شدن . (یادداشت مؤلف ) : ایزد چو بخواهد که گشاید در رحمت دشواری آسان شود و صعب میسر. ناصرخسرو. گر به سخن کار میسر شدی کار نظامی بفلک برشدی . نظامی . همتش از گنج توانگر شده جمله ٔ مقصود میسر شده . نظامی . مقبل امروز کند درد دل ریش دوا که پس از مرگ میسر نشود درمانش . سعدی . ور میسر شود که سنگ سیاه زر صامت کنی بقلابی . سعدی . هجر بپسندم اگر وصل میسر نشود خار بردارم اگر دست به خر ما نرسد. سعدی . - میسر کردن ؛ فراهم کردن . ممکن ساختن . مهیا داشتن . به دست آوردن : گر میسر کردن حق ره بدی هر جهود و گبر ازو آگه شدی . مولوی . - میسر گردیدن ؛ به دست آمدن . دست دادن . فراهم شدن . مهیا گشتن . میسر شدن : که سودا را مفرح زر بود زر مفرح خود به زر گردد میسر. نظامی . تو گوئی در همه عمرم میسر گردد این دولت که کام ازعمر برگیرم و گر خود یک زمانستی . سعدی . دانم که میسرم نگردد تو سنگ درآوری بگفتار. سعدی (طیبات ). و رجوع به میسر و میسر شدن شود.
میسر. [ م ُ ی َس ْ س ِ ] (ع ص ) سهل و آسان کننده . ◄ مردی که دارای میش بسیارشیر باشد. (ناظم الاطباء). رجل میسر؛ مرد بسیارگوسفند یا بسیارشتر. مقابل مجنب . (یادداشت مؤلف ).