ناباک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناباک . (ص مرکب )بی باک . بی ترس . بی پروا. دلیر. (ناظم الاطباء). متهور.جسور. بی واهمه . نترس . بی بیم . بی احتیاط : دلش تیزتر گشت و ناباک شد گشاده زبان سوی ضحاک شد. فردوسی . دوات و قلم خواست ناباک زن به آرام بنشست بارای زن . فردوسی . چو آواز بشنید ناباک زن به خفتان رومی بپوشید تن . فردوسی . و لشکر از اتراک ناباک که نه پاک دانند و نه ناپاک . (جهانگشای جوینی ج ١ ص ٧٦). کو دشمن ِ شوخ چشم ِ ناباک تا عیب ِ مرا به من نماید؟ (گلستان چ یوسفی، ص ١٣١).