واژه‌جو

نابسامانی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

نابسامانی . [ ب ِ ] (حامص مرکب ) بی بند و باری . اختلال . خلل . خرابی : و بسیار زهاد و ابدال را به شیراز کشته و فساد و خرابی و نابسامانی کرده . (تاریخ سیستان ). ◄ فسق . فجور. ◄ تبه کاری . غی . ستمکاری . ظلم : بربائی از آن بدین دراندازی گرگی بمثل ز نابسامانی . مسعودسعد.

مترادف‌ها و واژه‌های مرتبط

معنی نابسامانی | واژه‌جو