نابهره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نابهره . [ ب َ رَ / رِ ](ص مرکب ) نبهره . زر قلب ناسره . (برهان ) (انجمن آرا) (جهانگیری ) (فرهنگ نظام ). ناسره و نبهره . کاسد. نارایج . (شعوری ). نبهرج معرب آن است . (انجمن آرا) (آنندراج ). زر ناپاک . ناروا. ◄ بزرگ . عظیم . (برهان ) (شعوری ) (غیاث اللغات ) (جهانگیری ) (نظام ). چیز عظیم و بزرگ . (انجمن آرا) (آنندراج ). سترگ : که واویلا عجب کاریم افتاد به سر نابهره دیواریم افتاد . جامی . ◄ فرومایه . (غیاث ). دون . (نظام ) (جهانگیری ) (شعوری ). خسیس . (برهان ). ◄ پوشیده . پنهان . (برهان ).