نابودنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نابودنی . [ دَ ] (ص لیاقت ) ممتنع. محال . که قابل بودن نیست . که وجودپذیر نیست . که ممکن الوجود نیست . نشدنی : مپندار، کاین کار نابودنیست نساید کسی کو نفرسودنیست . فردوسی . به نابودنیها ندارد امید نگوید که بار آورد شاخ بید. فردوسی . بپیچی دل از هر چه نابودنی است ببخشای آن را که بخشودنی است . فردوسی . ایا مرد بدبخت بیدادگر به نابودنی برگمانی مبر. فردوسی . نیست از بودنی و نابودنی و شاید بود که شناخت مردم نگشت چنانکه اوست جز آفریدگار عز و جل . (منتخب قابوسنامه ص ٨). گفتند [ ابن مقفع را ] برخیز و بیرون آی که این کار نابودنی است . (مجمل التواریخ ).