ناتندرست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناتندرست . [ ت َ دُ رُ ] (ص مرکب ) بیمار. علیل . (ناظم الاطباء). مریض . رنجور. ناسالم . دردمند. که تندرست و سالم نیست : رسیده به لب جان ناتندرست همی چاره ٔ دردمندان بجست . فردوسی . دگر هر که پیراست و بیکار و سست همان کو جوان است و ناتندرست . فردوسی . چو بهرام دست از خورشها بشست همی بود بی خواب و ناتندرست . فردوسی . شهنشه چو فرمود روز نخست که آید به ره پیر ناتندرست . فردوسی . آنچه بماند [ از کودکان نوزاد ] ناتندرست و بیمارناک باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ نادرست . عیبناک پرآهو. سست . نااستوار : نگه کردم این نظم و سست آمدم بسی بیت ناتندرست آمدم . فردوسی . چنین گفت یکروز کز مرد سست نیاید مگر کار ناتندرست . فردوسی . ◄ سست . کاهل : هر آنکس که در جنگ سست آمدی به آورد ناتندرست آمدی . شهنشاه را نامه کردی [ کارآگه ] برآن هم از بی هنر، هم ز جنگآوران . فردوسی .