نادیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نادیدن . [ دی دَ ] (مص منفی ) ندیدن . مقابل دیدن . رجوع به دیدن شود : مرا آرزو چهره ٔ رستم است ز نادیدنش جان من پر غم است . فردوسی . رطب خور خار نادیدن ترا سود که بس شیرین بود حلوای بیدود. نظامی . سعدیا روی دوست نادیدن به که دیدن میان اغیارش . سعدی . زیانکارتر عیبی عیب خود نادیدن است . (تاریخ گزیده ). چشم عاشق کشش از دور به ایما می گفت که من از حسرت نادیدن خویشم بیمار. ؟ من طاقت نادیدن روی تو ندارم مپسند که در حسرت دیدار بمیرم . هلالی . آنچه نشنیده گوش آن شنوی و آنچه نادیده چشم آن بینی . هاتف .