ناسازگار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناسازگار. (ص مرکب ) هر آنچه سازگاری و موافقت ندارد. (ناظم الاطباء). تندخوی . بدمزاج . (شمس اللغات ).ناموافق . ستیزه جو. بدسلوک . ناملایم . دشمن خو. که سازگار نیست . که موافق طبع نیست . ناخوش طبع : که ناپایدارست و ناسازگار چنین بوده تا بوده این روزگار. فردوسی . بخندید رستم از اسفندیار بدو گفت کای شاه ناسازگار. فردوسی . از من همی جدا شوی ای ماهروی نامهربان نگاری و ناسازگار. فرخی . از مار کینه ورتر ناسازگارتر چه گفتار چربش آرد بیرون ز آشیانه . لبیبی . و سخت عظیم بدخوی بود و تند و ناسازگار. (مجمل التواریخ ). زن خوب خوش طبعرنج است و بار رها کن زن زشت ناسازگار. سعدی . حریف گرانجان ناسازگار چو خواهد شدن دست پیشش مدار. سعدی . - آب و هوای ناسازگار . - چرخ ناسازگار : چنین گفت کاین چرخ ناسازگار نه پرورده داند نه پروردگار. فردوسی . - روزگار ناسازگار ؛ : و روزگار ناسازگار موافق فرمان ومراد او بود. (جهانگشای جوینی ). اگر روزگار ناسازگار روزی چند نستیزد. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). - سرزمین ناسازگار : مرا این سرزمین ناسازگار است به پرویز و صفاهانم چه کارست . وصال . - غذای ناسازگار ؛ غذای دیرهضم .غذای گران . غذای ناگوار. - قوت ناسازگار : که در سینه پیکان تیر تتار بسی بهتر از قوت ناسازگار. سعدی . ◄ مخالف . (آنندراج ). منافی . متناقض . متضاد. مانعةالجمع. گردنیامدنی . که بصلح و آتشی با هم زیست نکنند : ز عدل شافی تو سازگار و دوست شود دو طبع دشمن ناسازگار آتش وآب . مسعودسعد. ◄ مضر. ناسالم . ناباب . ناملائم . که ملائم طبع و مزاج کسی نباشد. زیان رساننده . ◄ ناملایم . درشت . نه مطابق میل و طبع. بخلاف انتظار : سخن چند برگفت ناسازگار از آن بیشه و گور و آن مرغزار. فردوسی . ◄ بدبخت . بی طالع. ◄ آنکه بیهوده می کند و خارج از اصول ادا می کند. (ناظم الاطباء). رجوع به ناساز شود.