ناساز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناساز. (ص مرکب ) از: نا (نفی، سلب ) + ساز (ساختن ). کردی : ناساز، ناز . (خشن . زمخت ). بی تناسب . نامتناسب . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ناموزون . ناهموار. بی اندام . نتراشیده و نخراشیده : هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست . حافظ. ◄ ناساخته . نابسامان . نساخته . نامرتب . بی سامان . آشفته : بر افراسیاب این سخن مرگ بود کجا کار ناساز و بی برگ بود. فردوسی . بنزدیک خواهر خرامید زود که آن جایگه کار ناساز بود. فردوسی . پی اسب عمرم ز تک باز ماند همه کار شاهیم ناساز ماند. اسدی . ازپی آنکه حسن نام و حسینی نسبم کار ناسازم چون کار حسین و حسن است . سیدحسن غزنوی . ◄ ناسازگار. که ملایم مزاج نیست . که با سلامت مزاج سازگاری ندارد. نایاب : دهان گر بماند ز خوردن تهی از آن به که ناساز خوانی نهی . فردوسی . - ناساز خوردن ؛ غذای ناباب خوردن . خوردن آنچه که ملایم و موافق مزاج و صحت نیست . غذای ناجور و ناموافق خوردن . بهم خوراکی کردن : طعام افزون مخور ناگاه و ناساز که آن افزون ز خوردن داردت باز. عطار. نه دانا بسعی از اجل جان ببرد نه نادان به ناساز خوردن بمرد. سعدی . ◄ درشت . بی ادب . بدخلق . (ناظم الاطباء). ناسازگار. ناسازوار. بدسلوک . کج رفتار : عالم به مثل بدخوی و ناساز عروسیست وز خلق جهان نیست جز او شوی حلالش . ناصرخسرو. خار را قرب گل از خوی بد خود نرهاند هرکه ناساز بود درهمه جا ناساز است . صائب . ◄ بدآهنگ . (حاشیه برهان قاطع چ معین ). مخالف . ناموافق . (آنندراج ). بی اصول . مخالف . خارج از آهنگ . (ناظم الاطباء). ناموزون : من تلخ گریم چون قدح او خوش بخندد همچو می این گریه ٔ ناساز بین آن خنده ٔ موزون نگر. خاقانی . گوئی رگ جان می گسلد نغمه ٔ ناسازش ناخوشتر از آوازه ٔ مرگ پدر آوازش . سعدی . - امثال : رقص شتر ناساز است . ◄ ناکوک . ◄ نامناسب . نابجا. ◄ بدوضع. ناتندرست . (ناظم الاطباء). ◄ ناملایم . ناسازگار. دشمن خو. ناموافق . که سازگاری و دوستی ندارد : از مار کینه ورتر ناسازتر چه باشد گفتار چربش آرد بیرون ز آشیانه . لبیبی . و این چهار مایه ضد یکدیگرند یعنی دشمن یکدیگرند و با یکدیگر ناگنجنده و ناسازند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اقبال صفوةالدین بانوی روزگار ناساز روزگار مرا سازگار کرد. خاقانی . چه سازم من که در دنیای ناساز ندارد گربه شرم از دیگ سرباز. عطار. بگسل از خویش و بهرجا که بخواهی پیوند که در این ره ز تو ناسازتری نیست ترا. صائب . وگر گویم هم از خود بازگویم حدیث از طالع ناساز گویم . وصال . - ره ناساز گرفتن ؛ ناسازگاری کردن . مخالفت کردن : وگر با تو ره ناساز گیرم چو فردوسی ز مزدت بازگیرم . نظامی . - سخن ناساز گفتن ؛ ناملایم گفتن . درشتگوئی : چنان شد در سخن ناساز گفتن کزآن گفتن نشاید باز گفتن . نظامی .