ناسخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناسخ . [ س ِ ] (اِخ ) عباس . از شاعران قرن دهم هجری است . نصرآبادی آرد: «مولانا عباس ناسخ تخلص از طبقه ٔ اتراک است اما خود را از نسبت ایشان خلاص کرده در سلک علوم دینی منسلک است و نهایت صلاح و سداددارد» . از اشعار اوست : فیضی نبردی از اثر اشک و آه، حیف ! عبرت نیافت چشم دلت از نگاه حیف مردان حق ز افسر شاهی گذشته اند از سر گذشته ای تو ز بهر کلاه، حیف . و نیز: متصل دوستی اهل هوس داشته ای روی دل در همه جا با همه کس داشته ای عاقبت گشته غبار دلت از دم سردی هرکه را آینه سان پاس نفس داشته ای . رجوع به تذکره ٔ نصرآبادی ص ١٩١ و ص ٥٤١ و نگارستان سخن ١١٥ و روز روشن ص ٦٧٠ شود.
ناسخ . [ س ِ ] (اِخ ) امام بخش (شیخ ...) لکنهوئی متخلص به ناسخ از شاعران قرن سیزدهم هندوستان است . وی به زبان اردو و فارسی هر دو شعر می سروده است . به روایت مؤلف صبح گلشن او را با خواجه حیدرعلی آتش مشاعره و مطارحه ای بوده است، وی به سال ١٣٥٤ هَ . ق . درگذشت . از قطعه ای که در تهنیت جلوس محمدعلی شاه پادشاه لکنهو سروده است : ای سرافراز زمان تاجور کشور هند رشک دارا و فریدون، جم و اسکندر هند هفت سیاره بفرمان تو باهفت فلک هفت اقلیم به حکمت بود ای داور هند. رجوع به صبح گلشن ص ٤٩٢ شود.
ناسخ . [ س ِ ] (اِخ ) (الَ ...) لقب ابوطاهر احمدبن علی بن عمربن سلمان الدقاق، از راویان حدیث است . رجوع به الانساب سمعانی ص ٥٥١ شود.