ناسزا گفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناسزا گفتن . [ س َ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) سخنان ناشایسته و نالایق گفتن . هرزه گوئی کردن . بیهوده گوئی کردن . (ناظم الاطباء). فحاشی کردن . فحش دادن . دشنام گفتن . سقط گفتن : روز آدینه قائد بسلام خوارزمشاه آمد مست بود و ناسزاها گفت . (تاریخ بیهقی ). هرچند که عیبم از قفا می گویند دشنام ودروغ و ناسزا می گویند. سعدی . یکی ناسزا گفت در وقت جنگ گریبان دریدند وی را به چنگ . سعدی . این مرد ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . (گلستان ). هرکه گوید ناسزائی باز آوردی کند. مکتبی . درویش را جفا و ناسزا بسیار گفت . (انیس الطالبین ص ١٤٩). ما وقت جمع خویش پریشان نمی کنیم کآن گفت ناسزائی و این ناسزا شنید. وصال . - ناسزا گفتن یزدان را ؛ کفر گفتن : هرکه یزدان را ناسزا گفت کافر گشت . (نوروزنامه ). سیرت ملوک عجم چنان بودی که از سر گناهان درگذشتندی الا از سه گناه : یکی آنکه راز ایشان آشکارکردی و دیگر آن کس که یزدان را ناسزا گفتی . (نوروزنامه ). و در آن مواضع که به روزگار دیگر پادشاهان ملک الملوک را ناسزا می گفتند امروز همواره عبادت می کنند.(کلیله و دمنه ).