ناسزاوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناسزاوار. [ س َ ] (ص مرکب ) ناسزا. نالایق . (آنندراج ). چیزی که سزاوار و لایق نباشد.(ناظم الاطباء). نادرخور. مقابل سزاوار : تن مرد نادان ز گل خوارتر بهر نیکئی ناسزاوارتر. فردوسی . تراست ملک و سزاوار آن توئی بیقین خدای ملک نبخشد بناسزاواری . امیر معزی (از آنندراج ). رجوع به سزاوار شود. ◄ فرومایه . (آنندراج ). پست . فرومایه . دون . بدسرشت . بدنژاد. (ناظم الاطباء) : کنون بنده ای ناسزاوار پست بیامد به تخت کیان برنشست . فردوسی . به ناخن سنگ برکندن ز کهسار به از حاجت بنزد ناسزاوار. نظامی . - ناسزاوار شاه : ازآن گفتم ای ناسزاوار شاه که هرگز مبادی تو در پیشگاه . فردوسی . - ناسزاوار کس : ترا تنگ تابوت بهر است و بس خورد رنج تو ناسزاوار کس . فردوسی . ◄ بی ارزش . بی ارج . ناقابل . - ناسزاوار پوست : بدان بی بها ناسزاوار پوست پدید آمد آوای دشمن ز دوست . فردوسی . - ناسزاوار چیز : بدو گفت کاین ناسزاوار چیز بگیر و بخواه آنچه بایدت نیز. فردوسی . ◄ نابجا. نه بحق . بغیر استحقاق : شب تیره و روز دینار داد بسی خلعت ناسزاوار داد. فردوسی . جز این تا بخاشاک ناچیز و پست بیازد کسی ناسزاواردست . فردوسی . چو ظلمی از تو آید ناسزاوار همیشه آن عمل را یاد می دار. ناصرخسرو. ◄ ناملائم . درشت . سخت : پیغام رسان او دگر بار آورد پیام ناسزاوار. نظامی .