ناسزاوار مرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناسزاوار مرد. [ س َ م َ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) نااهل . نالایق : ز خوبی نگه کن که پیران چه کرد بر آن بیوفا ناسزاوار مرد. فردوسی . نه غیبت کن آن ناسزاوار مرد که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد. سعدی .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناسزاوار مرد. [ س َ م َ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) نااهل . نالایق : ز خوبی نگه کن که پیران چه کرد بر آن بیوفا ناسزاوار مرد. فردوسی . نه غیبت کن آن ناسزاوار مرد که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد. سعدی .