ناسزا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناسزا. [ س َ ] (ص مرکب ) ناسزاوار. نالایق . فرومایه، که سزاوار و لایق نباشد. (ناظم الاطباء). ناقابل . نابرازنده . که برازنده و درخور نباشد. نااهل . ناشایسته . غیرمستحق . نالایق : تا اگر همه ولایتها بشود این یکی به دست شما بماندو به دست غربا و ناسزاآن نیوفتد. (تاریخ سیستان ). ناسزا را مکن آیفت که آبت بشود به سزاوار کن آیفت که جاهت دارد. دقیقی . گشاید در گنج بر ناسزا نه زآن مزد یابد نه هرگز جزا. فردوسی . بزرگی که بختش پراکنده گشت به پیش یکی ناسزا بنده گشت . فردوسی . منم بنده ای شاه را ناسزا چنین بر تن خویش ناپارسا. فردوسی . سر ناسزایان برافراشتن وز ایشان امید بهی داشتن . فردوسی . مگردان از آزادگان فرهی مده ناسزا را بر ایشان مهی . اسدی . گر هیچ ناسزا را خدمت کنم بدانک هستم سزای هرچه در آفاق ناسزا. مسعودسعد. تا چون نامه نویسد و اسرار صورت کند مهر بدو برنهد تا چشم خائنان و ناسزاآن از وی دور بود. (نوروزنامه ). زناسزایان تخت نیا گرفت بتیغ نبیره را چه به از مسند نیا دیدن . سوزنی . حسن یوسف را حسد بردند مشتی ناسپاس قول احمد را خطا گفتند جمعی ناسزا. خاقانی . هیچ نکرده گناه تا کی باشم بکوی خسته ٔهر ناحفاظ بسته ٔ هر ناسزا. خاقانی . به ناسزا چه برم بعد ازین مدایح خویش سزای مدح توئی و تراست مدح سزا. انوری . صبر بر قسمت خدا کردن به که حاجت به ناسزا بردن . سعدی . تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد هر دلی در حلقه ای در ذکر یارب یارب است . حافظ. ◄ ناشایسته . ناسزاوار. نامناسب . (ناظم الاطباء). بد. کاربد. ناصواب . نابایست . ناشایست . ناروا. خطا : همیشه خرد را تو دستور دار بدو جانت از ناسزا دور دار. فردوسی . ز کاری که کردی بیابی جزا چنان چون بود درخور ناسزا. فردوسی . تا زنداه ی زی گمرهی سازنده ای با ناسزا. ناصرخسرو. همواره از تو لطف خداوندی آمده ست وز ما چنانکه درخور ما، فعل ناسزا. سعدی . از سخن چینان ملالتها پدید آمد ولی گر میان همنشینان ناسزائی رفت رفت . حافظ. ◄ بد. ناخوشایند. نامطبوع : یکی ناسزا آگهی یافتم بدان آگهی تیز بشتافتم . فردوسی . ◄ ناسزاوار. نه درخور. نه به استحقاق : هر کجا تاریکی آمد ناسزا از فروغ ما شود شمس الضحی . مولوی . ◄ بدون استحقاق . نابجا. برخلاف واقع. به خلاف حقیقت : ستاینده ای کو زبهر هوا ستاید کسی را همی ناسزا. فردوسی . ◄ که همال و کفو نیست . که درخورد و قرین و همتا نیست . نادربرابر.نادرخور : مرا خواستی [ بجنگ ] کس نبودی روا که پیشت فرستادمی ناسزا. فردوسی . ◄ نانجیب . (یادداشت مؤلف ). فرومایه . ناکس : به تیزیش یک تازیانه بزد بدانسان که از ناسزایان سزد. فردوسی . ترا ناسزا خواند و سرسبک ورا شاه بی رای و مغزش تنک . فردوسی . بدو گفت خسرو که آری رواست همه بیمم از مردم ناسزاست . فردوسی . ناسزائی را که بینی بخت یار عاقلان تسلیم کردند اختیار. سعدی . بود صحبت ناسزا فی المثل چومستی که افعی نهد در بغل . نزاری قهستانی . ◄ ننگین . بد. (یادداشت مؤلف ). ناسزاوار : چو بنهاد بر نامه بر مهر شاه بفرمود تا دوکدانی سیاه بیارند با دوک و پنبه دروی نهاده بسی ناسزا رنگ و بوی . فردوسی . فرستاده ای بی منش برگزید که آن خلعت ناسزارا سزید. فردوسی . نبایست آن خلعت ناسزا فرستاد نزدیک آن پرجفا. فردوسی . ◄ دشنام . زشت . فحش . سقط : روز آدینه قائد بسلام خوارزمشاه آمد مست بود و ناسزاها گفت . (تاریخ بیهقی ص ٣٣٧). گر هیچ ناسزا را خدمت کنم بدانک هستم سزای هرچه در آفاق ناسزا. مسعودسعد. بر زبان آنکه فحش و ناسزا باشد روان گر هزارش فحش گوئی نبود او را زان زیان . ؟ - سخن ناسزا ؛دشنام . ناشایسته : سخنان ناسزا گفتند. (گلستان ). اینش سزا نبود دل حق گزار من کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید. حافظ. ◄ بیهوده . ناصواب . نادرست . باطل . ناشایست : چنین بد از اندیشه ٔ شاه نیست جز از ناسزا گفت بدخواه نیست . فردوسی . ◄ گستاخ . نادان . ابله . بی ادب . (ناظم الاطباء).