ناف زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناف زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) ناف بریدن . (برهان قاطع). قطع کردن ناف طفل نوزائیده . (غیاث اللغات ). بریدن ناف نوزاد. بریدن روده ای که از ناف طفل هنگام تولد آویزان است : لیس من اهلک بگوش عالم اندر گفت عقل آن زمان کز روی فطرت ناف من زد مادرم . خاقانی . - زده بودن ناف کسی یا چیزی بر صفتی یا کاری ؛ جبلی و طبیعی و مفطور بودن آن صفت در وجود وی . مقدر و معین بودن آن کار وی را : سینه خوش کن که ناف روی زمین هست بر محنت و عذاب زده . مجیر بیلقانی . ناف بر این شغلشان زده ست زمانه خاک چنین شغل خون آهوی نافست . خاقانی . می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده ست نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا. خاقانی . ناف تو بر غم زدند خون خور خاقانیا کآنکه جهان را شناخت غمگین شد جان او. خاقانی . چند کشی بهر شکم از گزاف گر نزدت دایه بر این شیوه ناف . جامی . حرص تو لقمه نه به انصاف زد دایه ترا بهر شکم ناف زد. جامی . به وصفش خرد بست نقش ضمیرم به مدحش زد اندیشه ناف زبانم . طالب آملی (از آنندراج ).