نالان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص فا.) ناله کننده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص فا.) ناله کننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نالان . (نف ) (از: نال، نالیدن + ان، پسوند صفت فاعلی ). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ناله کننده . (برهان قاطع) (از آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). حنان . حنانه . که می نالد. که نالد. که ناله کند : دلخسته و محرومم و پیخسته و گمراه گریان به سپیده دم و نالان به سحرگاه . خسروانی . همی بود نالان ز درد شکم به بازارگان داد چندی درم . فردوسی . بس کن آن قصه ٔ رباب کنون زرد و نالان شدی چو رود و رباب . ناصرخسرو. شاد بودی به بانگ زیر کنون زار و نالان شدی و زرد چو زیر. ناصرخسرو. عاجز در کارها حیران بود و وقت حادثه سراسیمه و نالان . (کلیله و دمنه ). بربط آبستن تن و نالان دل و مردان به طبع جان بر آن آبستن فریادخوان افشانده اند. خاقانی . چو من در پایش افتادم چو خلخال زرش، گفتا که چون خلخال ما هم زرد و هم نالان و زار است این . خاقانی . گهی نالان چو ابر نوبهاری گهی گریان چو ابر از بیقراری . نظامی . دلش نالان و چشمش زار و گریان جگر از آتش غم گشته بریان . نظامی . ◄ نغمه گر. آوازخوان . مترنم : واﷲ از این خار در بستان شوم همچو بلبل زین سبب نالان شوم . مولوی . همیشه من چو بلبل بر گل از عشقش بُوَم نالان بخاصه چون رود بلبل به سوی گلستان اندر. فتح اﷲخان شیبانی . ◄ شکوه کننده . شکایت کننده . شاکی : همه ساله بیکار و نالان ز بخت نه رای و نه دانش نه زیبای تخت . فردوسی . منم بیمار و نالان زین شب تار که در شب بیش باشد درد بیمار. (ویس و رامین ). چرخ چون چرخ زنان نالان است دل ز چرخ اینهمه نالان چه کنم . خاقانی . که زمانه هم از تو نالانتر که کرم را در او مجال نماند. خاقانی . ◄ مریض . علیل . رنجور. بیمار. ناخوش . دردمند : آن کسی را که دل بود نالان او علاج خلاشمه نکند. شهید. او سنگدل و من بمانده نالان چرویده و رفته زدست چاره . منجیک . اگر گویم بنالیدم بد افتد که باشد مرد نالان زار و لاغر. فرخی . و نیز از بغداد اخبار رسیده است که خلیفه القادرباﷲ نالان است . (تاریخ بیهقی ص ٢٥٨). وی [سلطان محمود ] خود پیر شده است و ضعیف گشته و نالان می باشد و عمرش سر آمده . (تاریخ بیهقی ص ١٢٩). این وزیر سخت نالان است . (تاریخ بیهقی ص ٣٦٨). و رشید را بضرورت به خراسان باید رفت و نالان بود در راه . (مجمل التواریخ ). پیوسته نالان بود و خواب از وی بگسست و بر نعشی خفته بر دوش همی بردندش . (مجمل التواریخ ). ترا مشکوی مشکین پرغزالان میفکن سگ بر این آهوی نالان . نظامی . جان نالان را به داروخانه ٔ گردون مبر کز کَفَش جان داروئی جز سم نخواهی یافتن . عطار. ◄ (ق مرکب ) ناله کنان . در حال نالیدن : بخورد اندکی نان و نالان بخفت به دستار چینی رخ اندر نهفت . فردوسی . از آن خوردن زهر با کس نگفت یکی جامه افکند و نالان بخفت . فردوسی . چو این گفته شد سوی مهمان گذشت ابا چامه و چنگ نالان گذشت . فردوسی . شیر مجروح و نالان بازآمد. (کلیله و دمنه ). نالان چو کبوتری که از خلق خون در لب بچگان فروریخت . خاقانی . امروز پیشم آمد نالان و زار و گریان حالی بسوخت جانم کردم از او سوائی . خاقانی . اگر پیری گه مردن چرا بینند نالانت که طفل آنک گه زادن همی بینند گریانش . خاقانی . زمانی گشت گرد چشمه نالان به گریه دستها بر چشم مالان . نظامی . سلیمی که یکچند نالان نخفت خداوند را شکر صحت نگفت . سعدی .
نالان . (اِخ ) نام کوهی است میان شیراز و کازرون . (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) : بشنزه در کازرون مالند و من ناله از شوقم به نالان میرسد. بسحاق اطعمه .
نالان . (اِخ ) محمدرضا (میرزا...) ابن محمد عباس لکهنوئی، متخلص به نالان . از شاعران قرن سیزدهم است و به روایت مؤلف صبح گلشن در قصبه ٔ جایس از مضافات لکهنو مسکن داشته و از شاگردان میرزا قتیل شاعر بوده و به عهد جوانی درگذشته است . او راست : تا کی به شب فراق سازم ای بخت شبی ز خواب برخیز. یار می آید و من از سر ضعف نتوانم ز خویشتن رفتن . رجوع به تذکره ٔ صبح گلشن ص ٥٠١ و قاموس الاعلام ج ٦ شود.