نالان شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نالان شدن .[ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) نالیدن . (ناظم الاطباء). ◄ مریض شدن . رنجور و بیمار گشتن : چون به ری شد یکچندی نالان گشت چون از بیماری بهتر شد ازآنجا برخاست و به کوفه آمد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). چرا بی ساز رفتن آمدستی دگر باره مگر نالان شدستی . (ویس و رامین ). دهم ماه محرم خواجه احمد حسن نالان شد نالانی سخت قوی . (تاریخ بیهقی ٣٦٧). فقیه بوبکر حصیری که آنجا نالان شده بود گذشته شد. (تاریخ بیهقی ص ٣٧٥). چون به طوس رسید[ هارون الرشید ] سخت نالان شد. (تاریخ بیهقی ). از آن است که چون کیومرث را کار بآخر رسید و نالان شد خروس بانگ کرد نماز شام بود. (قصص الانبیاء ص ٣٤). و از این پس علی بن موسی الرضا به طوس نالان گشت اندکی و مأمون به پرسیدنش رفت . (مجمل التواریخ ). و رجوع به نالان شود.