نامبردار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نامبردار. [ ب ُ ] (نف مرکب ) (از: نام + بردار، صیغه ٔ فاعلی از بردن ). (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). مشهور. معروف . (برهان قاطع). نامدار. نامبرده . (از فرهنگ رشیدی ).نیک معروف و مشهور. دارای سرافرازی و نام بلند. نامدار. نامور. (از ناظم الاطباء). سرافراز : شه نامبردار روزی پگاه نشسته به آرام در بزمگاه . دقیقی . یکی سرکشی بود نامش گرزم گو نامبردار فرسوده رزم . دقیقی . بر او آفرین کرد گودرز گیو که ای نامبردار سالار نیو. فردوسی . بدو گفت پولادوند ای دلیر جهاندیده و نامبردار شیر. فردوسی . همی ز آزادگان نامبردار بزفتی بر گرند این و به آزار. (ویس و رامین ). نبد شه ز من نامبردارتر کنون هم ز من نیست کس خوارتر. اسدی . روزی سقطی شکار او باشد روزی شاهی ّ و نامبرداری . ناصرخسرو. و از ملوک فرس و اکاسره کی نامبردار بودند. (فارسنامه ٔابن بلخی ص ٢). نامبردار شرق و غرب توئی که حدیثت چو غیب مرموز است . خاقانی . شنید این سخن نامبردار طی بخندید و گفت ای دلارام حی . سعدی . ◄ شناسا. شناخته شده . غیرمجهول : وعده ٔ کشتگان که نامبردار بودند چهل هزار کشته بود بیرون از مجهولات . (فارسنامه ٔ ص ١١٦). ◄ پهلوان نامی : بفرمود تا نامبردار چند بتازند تا سوی کوه بلند. فردوسی . بپرسم بدانم که سالار کیست به رزم اندرون نامبردار کیست . فردوسی . و رجوع به شواهد قبلی شود. ◄ سرور. سالار : جهان پیشکاری است از مرد دانا که بر سر یکی نامبردار دارد. ناصرخسرو. و رجوع به شواهدی که در ذیل معنی نخستین آمده است شود. ◄ گرامی . ارزنده . ارجمند. بابها. بهادار. گرانبها. قیمتی . نفیس . نامدار : همان باژ باید پذیرفت نیز که دانش به از نامبردار چیز. فردوسی . درم خواست از گنج و دینار خواست یکی افسری نامبردار خواست . فردوسی . شود تاج برگیرد از تخت عاج به سر برنهد نامبردار تاج . فردوسی . ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج که پر در شد این نامبردار گنج . سعدی . ◄ خطیر. مهم . بااهمیت . قابل ذکر. بانام : هر آن کاری که باشد نامبردار شهنشه مر مرا فرماید آن کار. شمسی (یوسف و زلیخا).