نامجوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نامجوی . (نف مرکب ) (از: نام + جوی، جوینده ) لغةً به معنی جویای نام و شهرت و جاه و مقام . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). کسی که طالب نام نیک باشد. (ناظم الاطباء). نام جوینده . طالب آوازه . طالب شهرت . شهرت طلب . جویای نام و آوازه و اشتهار. نامدار. مشهور : بدان ای نبرده کی نامجوی چو رزم آورد روی گردان به روی . دقیقی . چنین پاسخ آورد منذر بر اوی که ای پرهنر خسرو نامجوی . فردوسی . فرانک بدو گفت کای نامجوی بگویم ترا هرچه گوئی مگوی . فردوسی . هر آنجا که بد مهتری نامجوی ز گیتی سوی سام بنهاد روی . فردوسی . نامجوی است و زود یابد کام هرکه را فضل باشد و احسان . فرخی . به خواسته نشود غره و همی نه شگفت که نامجوی نگردد بخواسته مغرور. فرخی . بپرسید ملاح را نامجوی که ایدر چه چیز از شگفتی ؟ بگوی . اسدی . مه ده یکی پیر بد نامجوی بسی سال پیموده گردون بر اوی . اسدی . اگر خواهد از من شه نامجوی فرستم سرم بر طبق پیش اوی . اسدی . هر کس که چو تو نامجوی باشد بر جاه چو تو نامدار دارد. مسعودسعد (دیوان ص ١٠٢). چو افراسیاب ملک نامجوی چو افراسیاب ملک کامکار. سوزنی . خواهی نهیش نام منوچهر نامجوی خواهی کنیش نام فریبرز نامدار. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ١٨٣). اسکندر نامجوی گیتی کیخسرو کامران دولت . خاقانی . تو چون نامجوئی ز نانجوی بگسل که جم را به مور اقتدائی نیابی . خاقانی . چنین گفت کای بانوی نامجوی ز نام آوران جهان برده گوی . نظامی . به زنگی زبان گفتش او را بشوی بپز تا خورد خسرو نامجوی . نظامی . که دریافتم حاتم نامجوی هنرمندو خوش منظر و خوبروی . سعدی . پسر گفتش ای بابک نامجوی یکی مشکلم را جوابی بگوی . سعدی . بهشتی درخت آورد چون تو بار پسر نامجوی و پدر نامدار. سعدی . ◄ مردمان بهادر و شجاع را نیز گویند. (برهان قاطع) (آنندراج ). دلیر. شجاع . صاحب همت . (از ناظم الاطباء). رجوع به شواهد قبلی همین مدخل شود. ◄ جویای جاه و مقام . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). جاه طلب . طالب مقام و منصب . رجوع به شواهدی شود که در ذیل معنی نخستین این مدخل آمده است . ◄ (اِ) روز دهم است از سالهای ملکی . (برهان قاطع) (آنندراج ). نام روز دهم از هر ماه جلالی . (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی