نامرادی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نامرادی . [ م ُ ] (اِخ ) (ایل ...) از تیره های ایل بویراحمدی است . رجوع به جغرافیای سیاسی کیهان ص ٨٨ شود.
نامرادی . [ م ُ ] (حامص مرکب ) ناامیدی . یأس . حرمان . (ناظم الاطباء). ناکامی : نامرادی را بجان دربسته ام خدمت غم را میان دربسته ام . خاقانی . نامرادی مراد خاصان است پس قدم در ره امل منهید. خاقانی . و در این نامرادی بود تا در شب دوشنبه از دنیا به عقبی رسید. (جهانگشای جوینی ). این همه سختی و نامرادی سعدی گر تو پسندی سعادت است و سلامت . سعدی . اگر مراد تو ای دوست نامرادی ماست مراد خویش دگر بار می نخواهم خواست . سعدی . هرکه در این کسوت تحمل نامرادی نکند مدعی است و خرقه بر وی حرام . (مجالس سعدی ). افسوس ز هجر یار جانی افسوس فریاد ز دست نامرادی فریاد. میرزا کافی . نه هجرت غم دهد نی وصل شادی یکی دانی مراد و نامرادی . وحشی . چو دید از یک نظر یک عمر شادی رسیدش نیز عمری نامرادی . وصال . کجا شیرین کجا آن دشت و وادی کجا شیرین و کوی نامرادی . وصال . ◄ ناخشنودی . (ناظم الاطباء) : چو غوغا کند بر دلم نامرادی من اندر حصار رضا میگریزم . خاقانی . ◄ هر چیز نادلپسند و ناخوش آیند. (ناظم الاطباء).