نامراد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نامراد. [ م ُ ] (ص مرکب ) بی مراد. (از آنندراج ). (از غیاث اللغات ). ناکام . به مقصود نرسیده . (فرهنگ نظام ). مأیوس . محروم . ناامید. بی بهره . بی نصیب . (ناظم الاطباء) : بدخواه او نژند و نوان باد و نامراد احباب او به عشرت و اقبال کامران . فرخی . همراه من به راه وفاهمدمی نبود گریه عنان خود به من نامراد داد. مشفقی . نیامد از منت یک بار یادی که گوئی بود اینجا نامرادی . وحشی . به کوه این نامرادسنگ فرسای به نقش پای شیرین چشم ترسای . وصال . ◄ ناراضی . ناخشنود. ◄ بدبخت . دل شکسته . دلگیر. ◄ مستمند. بی چاره . مجبور. (ناظم الاطباء). ◄ به ناکامی . در ناامیدی . به نومیدی . در حال یأس و حرمان و محرومیت : وز آن خشت زرین شداد عاد چه آمد بجز مردن نامراد؟ نظامی . روزی بینی به کام دشمن زر مانده و نامراد مرده . سعدی .