نامردی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نامردی . [ م َ ] (حامص مرکب ) پستی . حقارت . (ناظم الاطباء). فرومایگی . دنائت . ◄ بی حمیتی . بی غیرتی . بی مروتی . بی رگی . بی تعصبی . ناجوانمردی : ز نامردی و خواب ایرانیان برآشفت رستم چو شیر ژیان . فردوسی . نشاندند حرم ها را [ حرم سلطان محمد محمودغزنوی را هنگام بردن به قلعه ٔ مندیش ] در عماری ها... و بسیاری نامردی رفت در معنی تفتیش و زشت گفتندی . (تاریخ بیهقی ص ٦٧). ای بدل کرده دین به نامردی چند از این نان و چند از این خوردی . سنائی . گفت هیهات خون خود خوردی این چه نااهلی است و نامردی . سعدی . از آن بی حمیت بباید گریخت که نامردیش آب مردم بریخت . سعدی . ◄ جبن . ترس . (ناظم الاطباء). دلیری و مردانگی نداشتن : در حلقه ٔ کارزار جان دادن بهتر که گریختن به نامردی . سعدی . ◄ عنن . نزدیکی با زن نتوانستن . (ناظم الاطباء). عَنانة. عنینه . تعنینة. (از منتهی الارب ). مردی نداشتن . از انجام دادن وظایف شوهری و زناشوئی عاجز بودن .
مترادف و متضاد واژهدان
ناجوانمردی بیحمیتی، بیغیرتی عنن، ناتوانی بزدلی، جبن (متضاد: مردی، غیرت)
فرهنگ طیفی واژهدان
حیلهگری، شیادی، نارو، گول زدن، حقه، مکر، حیله، نیرنگ، فریب، قانونشکنی ناجوانمردی بیحمیتی، بیغیرتی
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی