نان خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نان خوردن . [ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) اکل خبز. خوردن نان . ◄ غذا خوردن . خوردن شام یا ناهار. صرف غذا کردن . طعام خوردن : چو هنگام نان خوردن اندرگذشت ز مغزدلیر آب برتر گذشت . فردوسی . بگفت این و پس خوان بیاراستند بخوردند نان را و برخاستند. فردوسی . چو نان خورده شد مجلس آراستند نوازنده ٔرود و می خواستند. فردوسی . و در میان نان خوردن بزرگان درگاه که بر خوان سلطان بودند برپای خاستند و زمین بوسه دادند. (تاریخ بیهقی ). امیر محمد روزی دو سه چون متحیر و غمناکی می بود چون نان می بخوردی قوم را بازگردانیدی . (تاریخ بیهقی ). و اعیان و ارکان را بخوان بردند و نان خوردن گرفتند. (تاریخ بیهقی ). و چون نان خورده آمد رسول را خلعتی سخت فاخر پوشانیدند. (تاریخ بیهقی ص ٤٤). هر آنگاهی که با ایشان خورد نان همی زرینه خواهد کاسه ٔ خوان . شمسی (یوسف و زلیخا). نماز دیگر ملک زنگبار مرا به نان خوردن خواند. (مجمل التواریخ ). آنگه نان خواست و مجلس بیاراست نان خوردند و دست به شراب آوردند. (راحة الصدور). خاک خور و نان بخیلان مخور. نظامی . درویش بجز بوی طعامش نشنیدی مرغ از پس نان خوردن او دانه نچیدی . سعدی . از دست تو مشت بر دهان خوردن بهتر که ز دست خویش نان خوردن . سعدی . - نان خود بر خوان دیگران خوردن ؛ سعی و استعداد خود را در تکمیل ابتکار دیگران به کار بردن : به خوان کسان بر مخور نان خویش بخور نان خود بر سر خوان خویش . نظامی . چه حاجت گستراندن خوان خود را خورم بر خوان مردم نان خود را. وصال . - نان خوردن از جائی یا از کسی ؛ از آنجا یا از قبل آن کس ارتزاق و امرار معاش کردن : نه نکو باشد از من نه پسندیده که من خدمت میر کنم نان ز دگر جای خورم . فرخی . گرم روزی نباشد تا بمیرم به از نان خوردن از دست لئیمان . سعدی . دو برادر بودند: یکی خدمت سلطان کردی و دیگری به سعی بازوان نان خوردی . (گلستان ). - نان خوردن و نمکدان شکستن ؛ کنایه از نمک بحرام بودن و ناسپاسی کردن . (آنندراج ). کنایه از حرام خواری کردن است . (انجمن آرا). حق نان و نمک رعایت نکردن .