نان در انبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نان در انبان . [ دَ اَم ْ ] (ص مرکب ) مسافر. عازم سفر. آنکه به عزم سفر نان درانبان گذاشته و توشه ٔ راه برداشته است : منهیان ربع مسکون ز آبروی عدل تو فتنه را پنجاه ساله نان در انبان یافته . انوری . بخل و کین را نان در انبان یافته .١ کاتب بلخی . - نان در انبان داشتن ؛ توشه ٔ راه فراهم داشتن و عازم سفر بودن . - نان در انبان کسی نهادن ؛ او را تهیه ٔ اسباب سفر و تکلیف غربت کردن . (آنندراج ). او راروانه کردن . عذرش را خواستن . طردش کردن : نشستم تا همی خوانم نهادی روَم چون نان در انبانم نهادی . نظامی . - نان در انبان گذاشتن یا نهادن ؛ سامان سفر کردن . مسافر شدن . (آنندراج ). کنایه از مسافرت کردن . (برهان قاطع). سفر کردن . مسافرت نمودن . آماده ٔ سفر گشتن . (ناظم الاطباء). - نان در انبان یافتن ؛ موجود یافتن اسباب معاش . (آنندراج ). و رجوع به معنی نخستین شود.