ناپدرام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناپدرام . [ پ َ ] (ص مرکب ) بدرام . درشت .ناهموار. ناخوار. هموار نشدنی . ناگوار. (یادداشت مؤلف ). مقابل پدرام . رجوع به پَدرام شود : هر آن راهی که ناپدرام باشد بپدرامد چو خوش فرجام باشد. (ویس و رامین ).
ناپدرام . [ پ ِ ] (ص مرکب ) ناخوشایند. ناپسند. ناخوش : اگر تبول گرفت از تو این دلم چه عجب تبول گیرد دل از حدیث ناپدرام . سوزنی . ◄ شوم . نامبارک . نامیمون . ناشاد : اندر آن روزهای ناپدرام کو ز می مهر کرده بود دهان . فرخی . تو داده ای به ستم زر و سیم خویش به باد تو کرده ای به ستم روز خویش ناپدرام . فرخی . مقابل پِدرام . رجوع به پدرام شود.