ناپدید کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناپدید کردن . [ پ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پوشاندن . پنهان کردن . نهفتن . اخفاء. استتار. مخفی داشتن : چو کاموس دست و گشادش بدید بزیر سپر کردسر ناپدید. فردوسی . چو اسفندیار آن شگفتی بدید دو رخ کرد از خواهران ناپدید. فردوسی . هنرهام هر کس شنیده ست و دید تو آن ابلهی چون کنی ناپدید. اسدی . آفتاب بدان بلندی را لکه ای ابر ناپدید کند. سعدی . ◄ معدوم کردن . نیست کردن . محو کردن . امحاء. از بین بردن : به یک دست دشمن کند ناپدید شگفتی تر از کار او کس ندید. فردوسی . توانی ز ناچیزچیز آفرید هم از تو شود چیزها ناپدید. اسدی . جهان، گفت، ایزد پدید آورید همو بازگرداندش ناپدید. اسدی . از همه دلها که آن نکته شنید آن سخن را کرد محو و ناپدید. مولوی . ◄ غیب کردن . غایب کردن : شنیدم کادهم توسن کشیدش چو عنقا کرد از اینجا ناپدیدش . نظامی . - پی ناپدید کردن ؛ اثر ستردن . رد گم کردن . - ناپدید کردن بر خویشتن ؛ فراموشانیدن بخود. (یادداشت مؤلف ). بروی خود نیاوردن . بیاد خود نیاوردن . تغافل . تجاهل : چو بشنید آئین گشسب آن سخن بیاد آمدش گفته های کهن که از گفت اخترشناسان شنید همی کرد بر خویشتن ناپدید. فردوسی .