ناپسند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناپسند. [ پ َ س َ ] (ن مف مرکب ) غیرمطبوع . ناگوار. مکروه . (ناظم الاطباء). ناپسندیده . چیزی که پسندیده نباشد. ناخوش آیند. نادلپذیر. مکروه . نامطبوع . نه بدلخواه . بخلاف میل . علی رغم . کریه : عاشقی خواهی که تا پایان بری بس که بپسندید باید ناپسند. رابعه بنت کعب . یکی آگهی یافتم ناپسند سخنهای ناخوب ناسودمند. فردوسی . بپوشیدم این جامه ٔ ناپسند بفرمان آن شهریار بلند. فردوسی . بدانستم آن نامه ٔ ناپسند که آمد ز فرزند چندین گزند. فردوسی . محنت و حال ناپسند اینت فتوح روز و شب بلبل و چشم دردمند اینت دوای آسمان . خاقانی . بباید ساخت با هر ناپسندی که ارزد ریش گاوی ریشخندی . نظامی . هر که پسند آمدش چون تو یکی در کنار بس که بخواهد شنید سرزنش ناپسند. سعدی . خلاصم ده از ورطه ٔ ناپسند به رویم در مغفرت درمبند. نزاری قهستانی . ◄ قبیح . زشت . (ناظم الاطباء). بد. نکوهیده . ناخوب . ناممدوح . نامستحسن . ناستوده . مذموم . ذمیم : نهنگ و دیو و پلنگش مخوان و شیر مدان که ناپسند بود نزد مردم هشیار. فرخی . گفت یا زن در حق پیغمبران دعا نکنم که ناپسند است . (قصص ص ١٢١). خود تو کاهل نشستی ای غافل ناپسند است غفلت از عاقل . سنائی . مده ناخوب را بر خاطرم راه بدار از ناپسندم دست کوتاه . نظامی . در ما بروی کسی درمبند که دربستن در بود ناپسند. نظامی . آب در دیده گفتش آن دلبند کاینچنین ناپسند را مپسند. نظامی . لیک چون اغلب بدند و ناپسند بر همه می را محرم کرده اند. مولوی . لقمان را گفتند ادب را از که آموختی گفت از بی ادبان هر چه ازیشان در خاطرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم . (گلستان ). تعرض سوءالی از اهل ادب در نظرش قبیح و ناپسند آمد. (گلستان ). به مستی سخاوت بود ناپسند اگر عاقلی بشنو این طرفه پند. نزاری قهستانی . ◄ کار بد. حرکت شنیع : اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی نماید برآنم اطلاع فرمائی . (کلیات سعدی چ مصفا، ص ٩٠). اگر صد ناپسند آید ز درویش رفیقانش یکی از صد ندانند. سعدی (گلستان ). ◄ نامقبول . مردود. (ناظم الاطباء). نامرغوب . غیرمقبول . که مورد پسند نیست . که طالب و خواستار ندارد : گهر بی هنر ناپسند است و خوار برین داستان زد یکی هوشیار. فردوسی . بنزدیک یزدان بود ناپسند نباشد بدین بارگه ارجمند. فردوسی . برآورد از او کاخهای بلند نبد در جهان نزد کس ناپسند. فردوسی . ◄ سخن ناپسند. لغو. بیهوده : چنین گفت فرزانه ٔ هوشمند که دانا نگوید سخن ناپسند. سعدی . گرم ناپسندی بر اقلام رفت حدیث از می و مطرب و جام رفت . نزاری قهستانی . ◄ (نف مرکب ) ناپذیرنده . ناپسندنده . ننیوشنده . خیره سر. حرف نشنو. نصیحت ناپذیر : گمان بردمت زیرک و هوشمند ندانستمت خیره و ناپسند. سعدی . یکی پند گیرد دگر ناپسند نپردازد از حرف گیری به پند. سعدی .