ناپیدا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناپیدا. [ پ َ / پ ِ ] (ص مرکب )غایب . (ناظم الاطباء). نامرئی . نامشهود : با خیال یارناپیدا هنوز خلوتا کاندر نهان خواهم گزید. خاقانی . حمله مان پیدا و ناپیداست باد جان فدای آنکه ناپیداست باد. مولوی . چنان خواندم که چون پیغامبر را غسل همی دادند آوازی شنیدند در آن خانه از شخصی ناپیدا. (مجمل التواریخ ). مهتران بوسلمه [ وزیر آل محمد ] را گفتند امام کجاست ؟ و تا کی سر به باد دهیم از امام ناپیدا؟ (مجمل التواریخ ). ◄ ناپدید. (آنندراج ). باطن . (سامی ). چیزی که هویدا و آشکار نباشد. پنهان . (ناظم الاطباء). نهان . نهفته . مستتر. مستور. پوشیده : رویت بریشت اندر ناپیدا. منجیک . همی رفت از بر گردون گهی تاری و گه روشن وز او گه آسمان پیدا و گه خورشید ناپیدا. فرخی . دیر شد دیر که خورشید فلک روی نمود چیست امروز که خورشید جهان ناپیداست . انوری . همان کهبد که ناپیداست در کوه بپرواز قناعت رست از انبوه . نظامی . ◄ آن که هنوز به وجود نیامده و موجود نشده و پیدا نگشته باشد. (ناظم الاطباء). معدوم . نیست . ناموجود : همه هر یک بخود ممکن بدو موجود و ناممکن همه هر یک بخودپیدا بدو معدوم و ناپیدا . ناصرخسرو. رود سپاهان ازکوهها... بیاید و چندان ضیاع را آب دهد و بعضی در ریگ ناپیدا شود و آخر آن بروستاء رویدشت ناپیدا گردد.(مجمل التواریخ ). ◄ نامعلوم . نامعین . ناپدید : بده کشتی می تا خوش برآئیم از این دریای ناپیدا کرانه . حافظ. اندر ره انتظارچشمی که مراست بینور شد و وصال تو ناپیداست . وحشی . ◄ مبهم . غیرواضح . غیرصریح : صاحب منتهی الارب در معنی ضغضغه، جمجمه، تجمجم، مغمغه آرد: سخن ناپیدا گفتن . (منتهی الارب ). ◄ گم شده ای که یافت نشده باشد. (ناظم الاطباء).