ناکام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناکام . (ص مرکب، ق مرکب ) نامراد. (برهان قاطع) (انجمن آرا). (از: نا (نفی، سلب )+ کام ). (برهان قاطع چ معین ). ناکامیاب . ناکامروا. به کام نارسیده . آنکه بآرزوی خود نرسیده : بدانجایگه رفت ناکام شاه سر آمد بدو تخت و تاج و کلاه . فردوسی . نه چون من بود خوار و برگشته بخت به دوزخ فرستاده ناکام رخت . فردوسی . بزاد و به سختی و ناکام زیست بدان زیستن سخت باید گریست . فردوسی . به کس نیز دختر دل اندرنبست که ناکام شاهی برفتش ز دست . اسدی (گرشاسب نامه ). ناکام شدم به کام دشمن تا خود ز توام چه کام روزی است . خاقانی . چو در بازی صناعت کرد بهرام ز عرصه شاه بیرون رفت ناکام . نظامی . تا نخیزد کسی ز جا ناکام دیگری کامکار ننشیند. ؟ ◄ ناامید. محروم . بی کام . (از ناظم الاطباء). ناموفق . ناکامگار. ناکامیاب . مأیوس . نومید : از آن بیشه ناکام بازآمدند پر از ننگ و دل پرگداز آمدند. فردوسی . چو خشنود گردد ز ما شهریار نباشیم ناکام و بدروزگار. فردوسی . در آب و آتش هرگز نرفت جز ناکام برون نیامد جز کامگار از آتش و آب . مسعودسعد. ناکام کشیده داشتم دست چون پای غم تو درمیان بود. عطار. مپسند از این بیش خدا را که برت آیم به امید کام و ناکام روم . مشتاق اصفهانی . - به ناکام ؛ به ناکامی . محرومانه . نومیدانه . به ناامیدی و حرمان . بخلاف میل و آرزو: از آن وقت باز که به ناکام از آنجا بازگشتم به ضرورت چه نالانی افتاد. (تاریخ بیهقی ص ٥٤). چون شنودند که سالار بگتغدی و لشکر ما به ناکام از نسا بازگشتند. (تاریخ بیهقی ص ٥٠١). چند صبح آیم و از خاک درت شام روم از سر کوی تو خود کام به ناکام روم . وحشی . ◄ ناخواست . ناچار. لاعلاج . (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). ناچار. بالضرور. (غیاث اللغات ). کرهاً. جبراً. قسراً. ضرورةً : بدو داده ناکام گنج و سپاه همان مهر شاهی و تخت و کلاه . فردوسی . جز از رفتن آنجا ندیدند روی به رفتن نهادند ناکام روی . فردوسی . چو آگاه شد باربد زآنکه شاه بپرداخت ناکام و بی رای گاه . فردوسی . بس کس که به زردشت نگروید و کنون باز ناکام کند رو به سوی قبله ٔ زردشت . عسجدی . پس آنگه از برش برخاست ناکام به چاه افتاد جانش جسته ازدام . (ویس و رامین ). همه تیمارش از بهر دلاَّرام کجا زودور شد ناگاه و ناکام . (ویس و رامین ). چو گازر شوی گردد جامه ٔ خام خورد مقراضه ٔ مقراض ناکام . نظامی . تا جنبش دست هست مادام سایه متحرک است ناکام . عطار. تو هم بازآمدی ناچار و ناکام اگر بازآمدی بخت بلندم . سعدی . بتنها ندانست روی و رهی بیفتاد ناکام شب در دهی . سعدی . - به ناکام ؛ به ناخواست . لاجرم . ناچار. ضرورةً : چو بهرام را تیره شد هور و ماه به ناکام برتافت رخ را ز شاه . فردوسی . جز از رفتن آنجا ندیدند روی به ناکام رفتند پس پویه پوی . فردوسی . به ناکام لشکر بباید کشید نشاید ز فرمان او آرمید. فردوسی . به زیر آمد از پیل و برپای خاست به ناکام رزمی گران کرد راست . اسدی . که بر شاه جم چون برآشفت بخت به ناکام ضحاک را داد تخت . اسدی . بقای او چو به صد سال و بیست و سه برسید ز جام مرگ به ناکام خورد یک ساغر. ناصرخسرو. همت سعدی به عشق میل نکردی ولی پای فروشد به کام عقل به ناکام رفت . سعدی . چو اقبالش از دوستی سر بتافت به ناکام دشمن بر او دست یافت . سعدی . ◄ بخلاف میل و مراد. نه به وفق طبع. نه مطابق میل . نه به کام ودلخواه : هری از پس پشت بهرام دید همان جای خود تنگ و ناکام دید. فردوسی . شنید آن سخن های ناکام را به زندان فرستاد بهرام را. فردوسی . بپرسید ناکام پرسیدنی نگه کردنی پشت و گردیدنی . فردوسی . دل جام جام زهر غمان هر زمان کشد ناکام جان نگر که چه در کام جان کشد. خاقانی . مال رفت و زور رفت و نام رفت بر من از عشقت بسی ناکام رفت . مولوی . - به ناکام ؛ برخلاف غرض . علی رغم . برخلاف آرزو. بخلاف میل : بمانده ماهی از رفتن به ناکام تو گفتی ماهی است افتاده در دام . (ویس و رامین ). هنر آن پسندیده تردان ز پیش که دشمن پسندد به ناکام خویش . اسدی . گشتاسب بفرستادش به سیستان تا رستم ببندد و جاماسب حکیم گفته بوده که او را زمانه بر دست رستم باشد، به ناکام اسفندیار به سیستان رفت . (مجمل التواریخ ). بر سان فرستادگان به زمین هندوان رفت پیش شنگل ... و به ناکام شنگل او را به پیش خودبداشت . (مجمل التواریخ ). مرغ را هم به لطف صید کنند پس ببرند سر به ناکامش . خاقانی . من آن مرغم که افتادم به ناکام ز پشمین خانه در ابریشمین دام . نظامی . مال میراثی ندارد خود بقا چون به ناکام از گذشته شد جدا. مولوی . من بی تو نه راضیم ولیکن چون کام نمی دهی به ناکام بنشینم و صبر پیش گیرم ... سعدی . دسترنج تو همان به که شود صرف به کام من گرفتم که به ناکام چه خواهد بودن . حافظ. ◄ ناخشنود. ناراضی . (ناظم الاطباء) : نگهبان بندوی بهرام بود که از بند او سخت ناکام بود. فردوسی . پشیمانی همی خورد آن دلاَّرام در آن سختی بسر می برد ناکام . نظامی . ◄ (اِ مرکب ) ناکامی . نامرادی . بدبختی : ز دستور و گنجور وز تاج و تخت ز کمّی و بیشی و ناکام و بخت . فردوسی . نه خواب آمد او را نه آرام یافت همی کام می جست و ناکام یافت . فردوسی . یکی دوستش بود توفان به نام بسی آزموده ز ناکام و کام . عنصری . کام وناکام این زمان در کام خود درهم شکن تا به کام خویش فردا کامرانی باشدت . عطار. - به ناکام ؛ به ناکامی : چو بشنید پیران غمی گشت سخت که بربست باید به ناکام رخت . فردوسی . بسان برادر همی داشتش زمانی به ناکام نگذاشتش . فردوسی .
ناکام . (اِخ ) (سید...) بخاری . از شاعران قرن یازدهم و از ملازمان امام قلی خان است . او راست : در ساغر عیش ما نه صاف است و نه دُرد از میکده رخت خویش می باید برد کو طاقت آنکه بار هر سفله کشیم ناکام در این زمانه می باید مرد. رجوع به نگارستان سخن ص ١١٧ و تذکره ٔ نصرآبادی ص ٤٣٦و روز روشن ص ٦٧٨ شود.