ناکردنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناکردنی . [ ک َ دَ ] (ص لیاقت ) کاری که شایسته ٔ کردن نباشد. (ناظم الاطباء). که سزاوار و درخور عمل نیست . ناسزا. ناشایسته . ناروا. آنچه نباید کرد. محظورعنه . ممنوع عنه : بپرهیزد از هرچه ناکردنی است نیازارد آن را که نازردنی است . فردوسی . ز ناکردنی کار برتافتن به از دل به اندوه و غم یافتن . فردوسی . به روزگار جوانی ناکردنی ها کرده بود و زبان نگاه ناداشته . (تاریخ بیهقی ). هر آنکو کند کار ناکردنی غمی بایدش خورد ناخوردنی . ؟ (از سندبادنامه ص ١٧٩). چرا از پی سنگ ناخوردنی کنی داوری های ناکردنی . نظامی . سرمست و بیقرار همی گفت و می گریست ناکردنی بکردم و نابودنی ببود. عطار. گر مرا این بار ستاری کنی توبه کردم من ز هر ناکردنی . مولوی . و هرگاه در یک نوع ناکردنی مداخلت کردی اخوات آن بزودی بدان پیوسته گردد که زلت ها به یکدیگر پیوسته اند. (خردنامه ). ◄ محال . غیرممکن . کاری که انجام پذیر نبود. (ناظم الاطباء).