ناکرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناکرده . [ ک َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) نکرده . مقابل کرده : بدو گفت کسری ز کرده چه به چه ناکرده از شاه و از مرد که . فردوسی . وگر بازگردم از این رزمگاه شوم رزم ناکرده نزدیک شاه . فردوسی . ناکرده را کرده مشمار. (خواجه عبداﷲ انصاری ). کار ناکرده را مزد نباید. (کلیله و دمنه ). خدمت ناکرده را مزد طمع داشت نه آنچه نکرده ست کس قاعده نتوان نهاد. اخسیکتی . کار ناکرده بکرده مشمارید. (از تاریخ گزیده ). جان صرف بتان کرده و اندیشه نکرده از کرده و ناکرده پشیمانی بسیار. مشفقی تاجیکستانی . - شوی ناکرده ؛ بکر. عروس ناشده : شوی ناکرده چو حوران جنان باش نه چنان پیرزنان و کهنان باش . منوچهری . ◄ ناخواسته : هرچه ناکرده ٔ عزم تو قضا فسخ شمرد هرچه ناپخته ٔحزم تو قدر خام گرفت . انوری . - خدای ناکرده . ◄ نبرده . تحصیل نکرده . بدست نیاورده . - امثال : سودناکرده در جهان بسیار .