نبرد کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نبرد کردن . [ ن َ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) جنگ کردن . جنگیدن : وآن را که روزگار مساعد شد با ناوکی نبرد کند سوزنش . ناصرخسرو. حاکمی گر عدل خواهی کرد با ما یا ستم بنده ایم ار صلح خواهی کرد با ما یا نبرد. سعدی . - نبرد کردن باکسی ؛ در تداول، یک ودو کردن با او. (یادداشت مؤلف ).