واژه‌جو

نبردی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

نبردی . [ ن َ ب َ ] (ص نسبی ) درخور نبرد. مخصوص نبرد. مخصوص میدان جنگ : به گرز نبردی بر افراسیاب کنم تیره گون تابش آفتاب . فردوسی . به تیغ نبردی تو را جستمی وز این گفت ِ بیهوده وارستمی . فردوسی . ز نای نبردی برآمد خروش غو کوس در لشکر افکند جوش . اسدی . ◄ نبرده . مرد نبرد. جنگی . جنگاور. اهل جنگ : شاه ابوالقاسم بن ناصر دین آن نبردی ملک نبرده سوار. عسجدی .

معنی نبردی | واژه‌جو