نبس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نبس . [ ن َ ] (ع مص ) سخن گفتن . نُبْسة. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سخن گفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). تکلم . (از اقرب الموارد). لب از هم گشودن به کمترین سخنی . (از معجم متن اللغة): نبس ؛ تحرکت شفتاه بشی ٔ، و هو اقل الکلام . (از معجم متن اللغة). و بیشتر به صورت نفی استعمال شود: مانبس بکلمة؛ ای ماتکلم (از معجم متن اللغة) (از المنجد)؛ یک کلمه سخن نگفت . (ناظم الاطباء). ◄ پنهان کردن راز. (از اقرب الموارد): نبس السر؛ کتمه . (اقرب الموارد) (المنجد). ◄ سخن گفتن و شتابی کردن در آن . نبسة. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سخن گفتن و شتاب کردن . (از معجم متن اللغة). ◄ شتاب کردن . (از اقرب الموارد). جنبیدن در سخن گفتن . نبسة. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ جنبیدن . (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة). و این اصل معنی آن است و بیشتر به صورت منفی مستعمل است، و یا بجز به صورت منفی به کار برده نمی شود. (از معجم متن اللغة).
نبس . [ ن ُب ُ ] (ع ص، اِ) سخن گویندگان . (ناظم الاطباء) (از المنجد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ناطقون المسرعون فی حوائجهم . (معجم متن اللغة). ◄ شتاب کنندگان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شتابی کنندگان . (ناظم الاطباء). المسرعون فی حوائجهم . (اقرب الموارد) (المنجد).
نبس . [ ن َ ب َ / ن َب ْ ب َ ] (اِ) دخترزاده را گویند، و به این معنی با تشدید ثانی هم گفته اند. (برهان قاطع). نبسه . نواسه . نواسی . نپسه . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). سبط. (آنندراج ) (انجمن آرا). دخترزاده . (جهانگیری ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء). پسر دختر و دختر دختر. (ناظم الاطباء). مبدل و مخفف نواسه است که در تکلم خراسان هست بمعنی فرزند نوه . (فرهنگ نظام ) : صفت ذات او همین نه بس است که رسول خدای را نبس است . امیرخسرو (از جهانگیری ).