نسبت داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نسبت داشتن . [ ن ِ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) منتسب بودن . منسوب بودن : بتی کو نسبت از نوشاد دارد دلم هر ساعتی نوشاد دارد. امیرمعزی . ◄ نسب داشتن : همچو گرگان ربودنت پیشه است نسبتی داری از کلاب و ذئاب . ناصرخسرو. ◄ ربط داشتن . مربوط بودن : گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت تو در میان گلها چون گل میان خاری . سعدی . نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهت که خود را بر تو می بندم به سالوسی و زرّاقی . سعدی . رخسار او چه نسبت باآفتاب دارد. صائب (از آنندراج ). ◄ متناسب بودن . (یادداشت مؤلف ).