نسبت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نسبت کردن . [ ن ِ ب َ ک َ دَ] (مص مرکب ) منسوب داشتن . منتسب داشتن : آن را که هر شریفی نسبت بدو کنند زیرا که از رسول خدای است نسبتش . ناصرخسرو. باد نسبت به ما کند زیراک هیچ بِن هیچ را پدر مائیم . خاقانی . - کسی را به صفتی نسبت کردن ؛ او را بدان متهم ساختن و منسوب داشتن : نسبت عاشق به غفلت می کنند وآنکه معشوقی ندارد غافل است . سعدی . مرا نسبت به شیدائی کند ماه پری پیکر تو دل با خویشتن داری چه دانی حال شیدائی . سعدی . - نسبت کردن به ؛ بازبستن به . بازخواندن به : عقل گرد آن نگردد به جهل اندر جهان فعل را نسبت به سوی گنبد خضرا کنند. ناصرخسرو. گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند. حافظ. ◄ مانند کردن . سنجیدن . قیاس گرفتن : سوز من با دیگری نسبت مکن او نمک بر دست و من بر عضو ریش . سعدی . ◄ (اصطلاح منطق ) حمل کردن . اسناد کردن . (یادداشت مؤلف ).