نسبت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نسبت . [ ن ِ ب َ ] (ع اِمص، اِ) قرابت به رحم و پیوستگی به نکاح، اول نسبت نسبی است و دوم سببی . (فرهنگ نظام ). خویشی . (نفایس الفنون ). قرابت . خویشاوندی . انتساب . مناسبت . (ناظم الاطباء). نسبة : آن خدیجه همتی کز نسبتش بانوان را قدر زهرا دیده ام . خاقانی . نسبت فرزندی ابیات چست بر پدر طبع بدارد درست . نظامی . آدمی را نسبت به هنر باید نه به پدر. (گلستان ). ◄ نژاد. نسب . خاندان . اصل .تبار : که را بخت و شمشیر و دینار باشد و بالا و تن تهم و نسبت کیانی . دقیقی . هم گوهر تن داری و هم گوهر نسبت مشک است در آنجا که بود آهوی تاتار. منوچهری . اگر نسبتم نیست یا هست حُرّم اگر نعمتم نیست یا هست رادم . عسجدی . ز رحمت مصور ز حکمت مقدر به نسبت مطهر به عصمت مشهر. ناصرخسرو. آن را که هر شریفی نسبت بدو کنند زیرا که از رسول خدای است نسبتش . ناصرخسرو. جز به سخن بنده نگردد تو را آنکس کو با تو ز یک نسبت است . ناصرخسرو. نسبت از خویشتن کنم چو گهر نه چو خاکسترم کز آتش زاد. مسعودسعد. نسبت دارند تا قیامت ایشان ز بهیمه من ز انسان . خاقانی . خاکستر نسبت عالی دارد که آتش جوهر علوی است . (گلستان ). ◄ ربط و تعلیق و پیوستگی چیزی به چیزی . (فرهنگ نظام ). علاقه . پیوستگی . اتصال . علاقه و ارتباط به چیزی . انتساب به چیزی . تعلق . (ناظم الاطباء). ارتباط. بستگی . وابستگی . عزوة. عزیة. - به نسبت ؛ در مقایسه . در سنجش : زر که بر او سکه ٔ مقصود نیست آن زر و زرنیخ به نسبت یکی است . نظامی . با قد تو زیبا نبود سرو به نسبت با روی تو نیکو نبود مه به اضافت . سعدی . - ◄ در اصل . در نسب : خار و سمن هر دو به نسبت گیاست این خسک دیده و آن توتیاست . نظامی . - ◄ نسبی . اعتباری : پس بد مطلق نباشد در جهان بد به نسبت باشد این را هم بدان . مولوی . هرکه عاشق دیدیش معشوق دان کو به نسبت هست هم این و هم آن . مولوی . - هم نسبتی ؛ پیوستگی . تعلق . ارتباط : نبی آفتاب و صحابانش ماه به هم نسبتی یکدگر راست راه . فردوسی . ◄ شباهت . تعلق . پیوستگی : نیستم با چرخ گردان هیچ نسبت جز بدانک همچو خود بینم همی او را مقیم اندر سفر. ناصرخسرو. تو را چه نسبت بادیگران و این مثل است که مرغزی را هرگز چه کار با رازی . ظهیر. مرا به عاشقی و دوست را به معشوقی چه نسبت است بگوئید قاتل و مقتول . سعدی . چه نسبت خاک را با عالم پاک . ؟ - نسبت خود به (سوی ) کسی بردن ؛ خود را بدان منتسب ساختن : بخردی باید و دانش که شود مرد تمام تو به حیلت چه بری نسبت خود سوی تمیم . ناصرخسرو. - نسبت گرفتن : نسبت بدان سبب بگرفتند این گروه کز جهل می نسب نشناسند از سبب . ناصرخسرو. نسبت از علم گیر خاقانی که بقا شاخ علم را ثمر است . خاقانی . ◄ کنایه از مناسبت سرود با وقت، چه هر سرود و نغمه رابا وقتی معین نسبتی است یا آنکه نسبت به معنی پرده ٔ سرود باشد چرا که هر پرده صورت می گیرد از نسبت و ترکیب آوازهای پست و بلند. (غیاث اللغات از شرح سیف اﷲ احمدآبادی و خان آرزو). ◄ در اصطلاح علم فتوت از علوم تصوف، نسبت انتهای جوانمردی است با کبیر خویش و اجداد و چون نسبت ولادت با قبایل و عشایر خویش .(از نفایس الفنون ). ◄ (اصطلاح بیان ) کسی را به کسی واخواندن . (آنندراج از بهار عجم ). رجوع به نسبة شود.