نشان بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشان بودن . [ ن ِ دَ ] (مص مرکب ) انگشت نما بودن . (یادداشت مؤلف ). - نشان بودن به ... ؛ بدان صفت نام بردار و عَلَم بودن : صد از نامداران و گردنکشان که بودند هر یک به مردی نشان . فردوسی . چون ملت رسول به پاکی ستوده ای چون رحمت خدای به نیکی نشانیا. ابوالفرج رونی . گرچه بازوی هنر داری و دست و دل کار ورچه در جنگ بدین هر سه نشانی و سمر. فرخی . - نشان بودن در... ؛ معروف بودن . سرشناس بودن . مشارٌ بالبنان بودن : پذیره شدندش همه سرکشان که بودند در پادشاهی نشان . فردوسی .