نشان دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشان دادن .[ ن ِ دَ ] (مص مرکب ) نمودن . بنمودن . ارائه کردن . ابراز کردن . اظهار کردن . (یادداشت مؤلف ) : اندر جهان چه چیز بود به ز خدمتش بهتر ز خدمتش که دهد در جهان نشان . فرخی . تخم ما بی گمان سخن بوده ست خوبتر ز این کسی نداد نشان . ناصرخسرو. کسی چنو به جهان دیگری نداد نشان همی به سندان اندرنشاند پیکان را. ناصرخسرو. چیز عجبی نشانت دادم زیرا که تو آشنای مائی . ناصرخسرو. هرچه دراین پرده نشانت دهند گر نپسندی به از آنت دهند. نظامی . آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان داد بلکه در جنت فردوس نباشدچو تو حور. سعدی . هزار بوسه دهد بت پرست بر سنگی که ضر و نفع محال است از او نشان دادن . سعدی . دل از جفای تو گفتم به دیگری بندم کسم به حسن تو ای دلستان نداد نشان . سعدی . ◄ وصف کردن . توصیف . صفت کردن . (یادداشت مؤلف ). نشانی دادن . علائم و مشخصات کسی یا چیزی را بیان کردن : بشد نزد سالار توران سپاه نشان داد از آن لشکر و بارگاه . فردوسی . نشان داده بد از پدر مادرش همی دید و دیده نبد باورش . فردوسی . نشان داد مادر مرا از پدر ز مهر اندرآمد روانم به سر. فردوسی . چو بهرام داد از فرود آن نشان ز ره بازگشتند گردنکشان . فردوسی . هر که رهی رفت نشانی بداد هر که بدی کرد ضمانی بداد. نظامی . گوئی که ز عشق او نشان ده کس داده نشان بی نشانان ؟ خاقانی . نشان پیکر خوبت نمی توانم داد که در تأمل او خیره می شود بصرم . سعدی . هر کسی نادیده از رویت نشانی می دهند پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده ای . سعدی . ◄ سراغ دادن . هدایت کردن . به گفتار یا به اشاره چیزی یا جائی به کسی نمودن . (یادداشت مؤلف ). نشانی دادن . دلالت کردن . راهنمائی کردن : گفتم نشان تو زکه پرسم نشان بده گفت آفتاب را بتوان یافت بی نشان . فرخی . نشان دادند که چون از سرای عدنانی بگذشته آید باغی است بزرگ . (تاریخ بیهقی ). فراق وصل تو وصل فراق من جستند که دادشان به سوی تو چنین درست نشان . سوزنی . چون نداد آنجا کسی از خر نشان مرد شد بر خاک از آن غم خونفشان . عطار. ◄ حجت آوردن . برهان آوردن : بند خداوند را گشاد حرام است کشتن قاتل براین سخنت نشان داد. ناصرخسرو. ◄ نام بردن . (یادداشت مؤلف ). خبر دادن : و به هیچ روزگار نشان ندادند که غوریان پادشاهی را چنان مطیع و منقاد بودند. (تاریخ بیهقی ). ◄ خبردادن : نشان یوسف گمگشته می دهد یعقوب مگر ز مصر به کنعان بشیر می آید. سعدی . - نشان از چیزی دادن ؛ نمونه ای از آن بودن . نموداری از آن بودن : شاه ایران کی پذیرفتیش دین زردهشت گرنه از تاجت نشان دادی و از تیغت خبر. (از فرهنگ اسدی ). ازوی ار سایه نشانی می دهد شمس هر دم نور جانی می دهد. مولوی . - نشان دادن از... ؛ از او خبر دادن : همه پهلوانان و گردنکشان که دادم در این قصه ز ایشان نشان . فردوسی . از ایشان کسی زو نشانی نداد نکردند از او در جهان نیز یاد. فردوسی . سخت به ذوق می دهد باد ز بوستان نشان صبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان . سعدی . - ◄ نشان دادن از اختر؛ پیش بینی کردن : از این خواهدت داد یزدان پسر نشان داده ام ز اخترت سربسر. فردوسی . - نشان چیزی دادن ؛ آن را ظاهر ساختن . نمونه ای از آن را به نظر رسانیدن : گشت پرمنگله همه لب کشت داد در این جهان نشان بهشت . بوشکور.