نشست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشست . [ ن ِ ش َ ] (مص مرخم، اِمص ) مصدر مرخم و اسم مصدر است از نشستن . رجوع به نشستن شود. ◄ نشستن . جلوس : بزرگان گزیدند جای نشست بیامد یکی مرد طشتی به دست . فردوسی . ز میدان بیامد به جای نشست ابا پهلوانان خسروپرست . فردوسی . نکوهش مکن عاقلی را که در صف برای نشست خود آخر گزیند. خاقانی . محاسن چو مردان ندارم به دست نه مردی بود پیش مردان نشست . سعدی . شمارست نوبت بر این خوان نشست که ما از تنعم بشستیم دست . سعدی . ◄ سکونت . مقام . (یادداشت مؤلف ) : ز یأجوج و مأجوج گیتی برست زمین گشت جای نشیم و نشست . فردوسی . اگر ما به گستهم یازیم دست به گیتی نیابیم جای نشست . فردوسی . چه جای نشست توبود آسیا پر از گندم و خاک و چندی گیا. فردوسی . ◄ ماندن . توقف کردن : ساقیا خیز و جام در ده زود که نه بهر نشست آمده ایم . عطار. دنیاکه جسر عاقبتش خواند مصطفی جای نشست نیست بباید گذار کرد. سعدی . رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما فرمای خدمتی که برآید ز دست ما. سعدی . ز این طایفه کارما نخواهد شد راست تا چند از این نشست برباید خاست . ؟ (تاریخ آل سلجوق ). ◄ سکون . عدم حرکت . (یادداشت مؤلف ) : خلق شود ز نشست دراز خلت مرد که گنده گردد چون دیر ماند آب غدیر. ابوالعلاء شوشتری . ◄ خمودت . (یادداشت مؤلف ). فتور : از آن خشم آنگاه خالی شدی که از تخم بابش یکی آمدی، نهانی نهادش برِ پشت دست شدی آتش خشمش اندر نشست . (یوسف و زلیخا). ◄ وضع نشستن . هیأت نشستن . (ناظم الاطباء). طریقه و طرز جلوس : بگویم بدین ترک با زور دست چنین یال و این خسروانی نشست . فردوسی . نگه کرد رستم سراپای اوی نشست و سخن گفتن ورای اوی . فردوسی . به دل گفت شاهی است این پرخرد کز اینسان نشست از شهان درخورد. اسدی . نهاد و نشست و ره و ساز او بدان و مرا بر رسان راز او. اسدی . ◄ معاشرت . مخالطت . (یادداشت مؤلف ) : نشاید خور و خواب و با او نشست که خستو نباشد به یزدان که هست . فردوسی . ◄ مصاحبت . نشست و خاست . مرافقت : چوبا مرد دانات باشد نشست ز بر دست گردد سر زیر دست . فردوسی . گهی با تهمتن بدی می پرست گهی با زواره گزیدی نشست . فردوسی . تن من تژاو جفاپیشه خست نکرد ایچ یاد از نژادو نشست . فردوسی . مکن با فرومایه مردم نشست چو کردی ز هیبت فروشوی دست . سعدی . ◄ فرونشستن یا فرورفتن زمین یا کوهستان . (لغات فرهنگستان ). ◄ حالت و کیفیت فروشدن بنائی . (یادداشت مؤلف ). ◄ خسف . (یادداشت مؤلف ). ◄ رکوب . سواری . (یادداشت مؤلف ). برنشستن : القعدة؛ آن اشتر که نشست را شاید. (مهذب الاسماء). المطیة؛ شتر که نشست را شاید. (السامی ). میثره، آنچه بر روی زین افکنند تا نشست آسان باشد. (السامی ) : بدان که نشست پیغمبران و نیکمردان بر خر بود از بهر تواضع را. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). به خوان و نبید و شکار و نشست همی بود با شاه یزدان پرست . فردوسی . دگر ژنده پیلی دژآگاه بود که ویژه ی ْ نشست شهنشاه بود. اسدی . و هزار استر و عماری نشست مطربان را که جفت جفت در عماری نشاخته بودند. (مجمل التواریخ ). ◄ جلوس کردن . بر تخت نشستن : به شاهی نشست تو فرخنده باد همان جاودان نام تو زنده باد. فردوسی . خجسته نشست تو با فرهی که هستی سزاوار شاهنشهی . فردوسی . ◄ (اِ) جای نشستن . جا. مکان . مقام : ز من گر نکوئی و گر رفت زشت نشست ورا جای ده در بهشت . فردوسی . که جز خاک تیره نشستش مباد به هیچ آرزو کام و دستش مباد. فردوسی . کجا موافق او را نشست باشد تخت کجا مخالف او را قرار باشد دار. فرخی . مرا نشست به دست ملوک و میران است ترا نشست به ویرانی و ستوران بر. عنصری . نشست خوش ز بهر شاه باید ترا هر چون که باشد جای شاید. (ویس و رامین ). و گر بالای مه باشد نشستم شهنشه را کمینه زیر دستم . نظامی . ◄ مجلس بزم . جلسه : وزین ریدکان سپهبدپرست وزین باغ و این خسروانی نشست . فردوسی . نشستی بیاراست شاهنشهی نهاده به سر بر کلاهی مهی . فردوسی . نشستی برآراست بر پیش آب یکی خوان نو خواست اندر شتاب . فردوسی . برخیز و بیا که سفره آراسته ایم امروزبر آن نشست برخاسته ایم . (سندبادنامه ص ٢٧١). چون برخاستم گفت اینت مبارک شبی که دوش بود و اینت ستوده نشستی که این شب بود همانا که این نشست بهتر از وحدت، فضیل گفت اینت شوم شبی که دوش بوده و اینت نکوهیده نشستی که نشست دوش بوده . (تذکرةالاولیاء). ◄ مسکن . مأوی . اقامتگاه . قرارگاه : نشستش به شهرسمرقند بود در آن مرز چندیش پیوند بود. فردوسی . گرو گرد بودی نشست تژاو سواری که بودیش با شیر تاو. فردوسی . نشست تو در خره اردشیر کجا باشد ای مرد مهمان پذیر. فردوسی . ندانی که ایران نشست من است جهان سر به سر زیر دست من است . فردوسی . برخیز تا ما این به نزدیک فلان کاهن بریم که او نیک داند و نشستش به فلان حی است . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). نشست خویش را مرز دگر جوی ز هر شهری نگاری سیمبر جوی . (ویس و رامین ). نشست و بر و بوم ما سر بسر به کنعان در است ای شه باهنر. شمسی (یوسف و زلیخا). کمر کوه تا نشست من است بر میان دو دست شد کمرم . مسعود. من همت بازدارم و کبر پلنگ ز آن روی مرا نشست کوه آمد و سنگ . مسعودسعد. ز هیبت تو برانداختندببر و هژبر یکی زبیشه نشست و یکی ز دشت مسیر. مسعودسعد. و او از مشاهیر علماء عصر و کبار مشایخ دهر بوده است و نشست او در میهنه . (اسرارالتوحید ص ١١). ◄ نشستگاه . عاصمه . قاعده . پایتخت . کرسی . دارالملک . مقر. مستقر. (یادداشت مؤلف ) : پس دارا برفت از زمین فارس به عراق و بابل شد آنجا که ملوک عجم بودندی پیشتر، و نشست خویش آنجا کرد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). این کیقباد شهرهاء بسیار بناکرد... و نشست خویش به بلخ کرد و صد سالش زندگانی بود اندر پادشاهی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و نشست وی [ نعمان بن منذر ] به حیره بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). افراسیاب ملک ترکستان بود و ملکی بزرگ بود و همه ترکان زمین مغرب به فرمان او بودند و نشست او در بلخ بودی و گاهی در مرو بودی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و نشست ملک [ الان ] بدین قلعه باشد... خندان شهری است نشست سپاه سالاران آن ملک است . (حدود العالم ). و هیچ نوع رااز خر خیزدها و شهرها نیست ... و همه خرگاههاست الا آنجا که نشست خاقان است . (حدود العالم ). مرو شهری بزرگ است و اندر قدیم نشست میر خراسان آنجا بودی و اکنون به بخارا نشیند. (حدودالعالم ). خوشا مروا نشست شهریاران خوشا مروا زمین شادخواران . (ویس و رامین ). امارت خراسان پیش از یعقوب لیث رافعبن سیار داشت و نشست وی به پوشنگ بود. (تاریخ بیهقی ص ٣٦١). و [ امیر خلف ] نشست خویش به داشن کرد و کارها مستقیم گشت . (تاریخ سیستان ). چون این دختر را با آنهمه اسباب به پارس آوردند که نشست شاه ایران بود شاه داراب بر آن شادی ها نمود. (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی ). و ازجهت دارالملک و نشست خویش از همه ٔ ممالک اصفهان اختیار کرد و آنجا عمارتها بسیار فرمود. (راحةالصدور). و این پادشاه شما را نشستی و قرارگاهی معلوم و معین نیست . (تاریخ قم ص ٣٠٢). ◄ تخت . سریر. اورنگ : چو تاجش به ماه اندرآمد بمرد نشست کئی دیگری را سپرد. فردوسی . نشست کئی بر تو فرخنده باد دل بدسگالان تو کنده باد. فردوسی . دل بخردان داشت و مغز ردان نشست کیان افسر موبدان . فردوسی . ◄ مقام . مرتبه . پایگاه : چنان دان که کس بی هنر در جهان بخیره نجوید نشست مهان . فردوسی . ◄ آرامگاه . مدفن : اگر شهریاری اگرزیردست جز از خاک تیره نیابی نشست . فردوسی . ◄ حضرت . (یادداشت مؤلف ). ◄ منظر. مقابل مخبر. (یادداشت مؤلف ) : نگه کن به دل تا پسند تو هست از او آگهی بهتراست از نشست . فردوسی . ◄ مقعد. اِست . دبر. (یادداشت مؤلف ) : چون معاویه به محراب اندرشد به نماز مبارک شمشیری بزد و راست برفت بر نشست او و هر دو گونه با استخوان فرودآورد. (مجمل التواریخ ). - اهل نشست ؛ اهل مجلس . هم نشینان : چو کالیو دانندم اهل نشست بگویند نیک و بدم هرچه هست . سعدی . - به یک نشست ؛ در یک ساعت . در مدتی اندک . در یک جلسه : ز آن شعر کایچ خامه نپردازد کان را به یک نشست بپردازم . مسعودسعد. - تخت نشست : ز گنج نیاکان مرا هرچه هست ز دینار و از تاج و تخت نشست . فردوسی . گروگان و این خواسته هرچه هست ز دینار و از تاج و تخت نشست . فردوسی . به جای بزرگی و تخت نشست پشیمانی و رنج داردبه دست . فردوسی . به بر زد سیاوش بر آن کار دست به زین اندرآمد ز تخت نشست . فردوسی . - جامه ٔ نشست ؛ جامه ٔ بزم . لباس بزم : درم بار کردند خروار شصت هم از گوهر و جامه های نشست . فردوسی . - جایگاه نشست ؛ تخت . تخت شاهی : کمر بسته و گرز شاهان به دست بیاراسته جایگاه نشست . فردوسی . کجا من گشایم دل و گنج و دست سپارم به تو جایگاه نشست . فردوسی . وز آن پس شهنشاه یزدان پرست به خاک آمد از جایگاه نشست . فردوسی . - ◄ خانه . مسکن . محل سکونت : همه راه را پاک کرده چو دست در و دشت چون جایگاه نشست . فردوسی . بدان تا کسی را که بی خانه بود نبودش نوا سخت بیگانه بود خورش ساخت با جایگاه نشست همان تا فراوان شود زیر دست . فردوسی . - سرای نشست ؛ دنیا : چنین گفت کاین مرد صورت پرست نگنجد همی در سرای نشست . فردوسی . - ◄ خانه . منزل . اقامتگاه : میان را به زنار خونین ببست فکند آتش اندر سرای نشست . فردوسی . زدند آتش اندرسرای نشست هزاراسب را دم بریدند پست . فردوسی . نهد گنج و سازد سرای نشست چو دید آنگهی باد دارد به دست . اسدی . - نشست و خاست ؛ نشست و برخاست . مصاحبت . معاشرت : همه جای آن تست و حکم تراست لیک با من نشست باید و خاست . نظامی . - هم نشست ؛ معاشر. مصاحب . قرین : گر آید خریداری از دوردست که با کان گوهر شود هم نشست . نظامی . وگر عار دارد عبادت پرست که در خلد با وی بود هم نشست . سعدی . بشوی ای خردمند از آن دوست دست که با دشمنانت بود هم نشست . سعدی .