نشیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشیب . [ ن ِ / ن َ ] (ص، اِ) اوستا: نیخشوئپه، پهلوی : نَ (َیَ) شپ، نَ (َیَ) شپیتن (فرود شدن )، پهلوی : نیشپک (غروب [ آفتاب و ماه ])، پازند: نیشوه، برای وهژه (بهیزک )، کردی : سرنشیو (برگشته، [ سر به پائین ])، نیز کردی نشوو، نشیو (نشیب یک تپه )، شیو (دره )، نشیو (پائین )، نشه ئو (دره ). (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ پستی . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). فرود. ضد فراز. سرازیری . (از ناظم الاطباء). شیب . گودی . (یادداشت مؤلف ) : شیب تو با فراز و فراز تو با نشیب فرزند آدمی به تو اندر به شیب و تیب . رودکی . خروشان و جوشان و دل پرنهیب برافراز سر برکشید از نشیب . فردوسی . نباید نهادن دل اندر فریب که هست از پس هر فرازی نشیب . فردوسی . نشیبهاش چو چنگالهای شیردرشت فرازهاش چو پشت نهنگ ناهموار. فرخی . پهن ور دشتی نشیبش توده ٔ ریگ روان سهمگین راهی فرازش ریزه ٔ سنگ سیاه . فرخی . چون کلنگان از هوا آهنگ او سوی نشیب چون پلنگان از نشیب آهنگ او سوی فراز. منوچهری . آب کار عدو افتاد ز بالا به نشیب هیچ آبی زنشیبی سوی بالا نشود. منوچهری . آب رونده به نشیب از فراز ابر شتابنده به سوی سماست . ناصرخسرو. می شتابد چو سیل سوی نشیب خلق سوی نشاط و لهو و لباس . ناصرخسرو. نشیب و توده وبالا همه خاموش و بی جنبش چو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودائی . ناصرخسرو. که آید پس هر نشیبی فرازی که باشد پس هر فراقی وصالی . ابوالفرج رونی . و جمله ٔ پشته ها و نشیب و افراز آن ولایت به غله کارند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٤٤). در فراز و نشیب آن لختی پوئیدم . (کلیله و دمنه ). آن عقل که برد نام بالایش سر چون سر خامه در نشیبش بین . خاقانی . خدای از هر نشیب و هر فرازی نپوشیده ست بر من هیچ رازی . نظامی . سعدیا از روی تحقیق این سخن نشنیده ای هر نشیبی را فراز و هر فرازی را نشیب . سعدی . چو سیل اندرآمد به هول و نهیب فتاد از بلندی به سر در نشیب . سعدی . اجل ناگهت بگسلاندرکیب عنان باز نتوان گرفت از نشیب . سعدی . ◄ پست . (برهان قاطع). نقیض فراز. (برهان قاطع) : هر مسکن که بلندتر هوای آن موافق تر و هر مسکن که نشیب تر هوای آن گرمتر و بخارات آن کثیف تر. (تاریخ بیهقی ). ◄ فروخزیده . (برهان قاطع). ◄ زمین پست . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). حضیض . غائر. غور. (از نصاب ). خافضه . هبوط. (از منتهی الارب ). - فراز و نشیب ؛ پست و بلند. دشت و کوه . و نیز رجوع به نشیب و فراز شود : فراز و نشیبش همه کشته بود سر بخت مرد جوان گشته بود. فردوسی . بسی گشته ام در فراز و نشیب نیم مرد گفتار زرق و فریب . فردوسی . سبک شد عنان و گران شد رکیب همی تاخت اندر فراز و نشیب . فردوسی . ◄ جریان آب . تندی آب و سیل شیب : اگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرت و گرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبت . سعدی . تقدیر کرد که نشیب آن آب به کدام جانب تواند بودن . (فارسنامه ص ١٣٧). - نشیب کردن آب ؛ آب سرازیر شدن . آب افتادن . (یادداشت مؤلف ). جاری شدن . جریان یافتن : کنج دهان بغا نشیب کند آب از صفت ... او چو سازم گفتار. سوزنی . ◄ عمق : شود پلنگ کشف وار در میان حجر رود نهنگ صدف وار در نشیب میاه . عبدالواسع. ◄ ادبار. بدبختی . (یادداشت مؤلف ). ذلت : دلم گشت از آن خواب بد پرنهیب ز بالا بدیدم نشان نشیب . فردوسی . که روزی فراز است و روزی نشیب گهی شاد دارد گهی با نهیب . فردوسی . بدان برز و بالا ز بیم نشیب دلش ز آفریدون شده پرنهیب . فردوسی . یکی را نشیبی یکی را فرازی . (تاریخ بیهقی ص ٣٨٤). - به سوی نشیب شدن ؛ سرازیر شدن . پائین رفتن : چو گیو اندرآمد گروی از نهیب کمان شد ز دستش بسوی نشیب . فردوسی . ◄ افول کردن : دل هر دو بیداد شد پرنهیب که اختر همی رفت سوی نشیب . فردوسی . - به نشیب رسیدن ؛ فرود آمدن . پائین آمدن : شخصی را به خرطوم از پشت زین درربود و مقدار دو نیزه بالا در روی هوا انداخت و چون به نشیب رسید هم به دندان در هوا به دونیم کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٠٥). - به نشیب فروشدن ؛ سرازیر شدن . - ◄ پست شدن . از جاه و مقام افتادن : کس نبیند فروشده به نشیب هر که را خواجه برکشد به فراز. فرخی . - رو به نشیب نهادن ؛ رو نهان کردن : ای روا کرده فریبنده جهان بر تو فریب مر ترا خوانده و خود روی نهاده به نشیب . ناصرخسرو. - سر برنشیب ؛ که میل به افول دارد. که رو به ادبار دارد : چو ز افراز شد بخت سر برنشیب سزد گر بود مرد را زو نهیب . فردوسی . - سر به نشیب آوردن ؛ خفتن . به خواب ابدی رفتن . مردن : همان چون سر آری به سوی نشیب ز ناخفتگان برتو آید نهیب . فردوسی . - سر سوی نشیب نهادن ؛ فرورفتن . افول کردن . به ادبار و پستی و ضعف گراییدن : که این دولت سر سوی نشیب نهاد. (تاریخ سیستان ). - سر در نشیب ؛ رو به زوال : زهی ملک دوران سر در نشیب پدر رفت و پای پسر در رکیب . سعدی . - سر در نشیب بودن ؛ سرافکنده بودن . سر به زیر بودن : چون آب آسیا سر من در نشیب باد گر پیش کس دهان شودم آسیای نان . خاقانی . - سر در نشیب نهادن ؛ فرود آمدن . پائین آمدن : زغن را نماند از تعجب شکیب ز بالا نهادند سر در نشیب . سعدی . - نشیب گرفتن ؛ به پستی گرائیدن . به زوال گراییدن : که دولت گرفته ست از ایشان نشیب کنون کرد باید بدین کین نهیب . فردوسی . که چون بخت بیدار گیرد نشیب ز هر گونه ای دید باید نهیب . فردوسی .
نشیب . [ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سرولایت بخش سرولایت شهرستان نیشابور، در ٣٠ هزارگزی شمال غربی چکنه ٔ بالا، در ناحیه ٔ کوهستانی معتدل هوائی واقع است و ١١٤ تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصولش غلات، شغل اهالی زراعت و کرباس بافی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).
نشیب . [ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مرکزی بخش صفی آباد شهرستان سبزوار، در ٢٠ هزارگزی شمال شرقی صفی آباد، در منطقه ٔ کوهستانی معتدل هوائی واقع است و ٥٨٣ تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصولش غلات و پنبه و زیره و میوه ها، شغل اهالی زراعت است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).