نضیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نضیر. [ ن َ ] (ع اِ) زر. (غیاث اللغات ). زر و سیم . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نَضر. نُضار. نِضار. انضر. (المنجد). ◄ (ص ) تازه . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). باآب . (آنندراج ). تازه و آبدار. (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ).ناضر. نَضِر. (المنجد) (از اقرب الموارد). بانضرت . (یادداشت مؤلف ) شاداب . باطراوت . سرسبز : ای لاَّل معنوی از نظم الفاظت نضید وی ریاض خسروی از فیض الطافت نضیر. سلمان ساوجی . چشم دولت ز سواد قلمت گشته منیر باغ دانش ز سحاب کرمت گشته نضیر. رجوع به ناضر شود. ◄ جمیل . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). گویند: غلام غض نضیر، و هی : غضة نضیرة. (اقرب الموارد).
نضیر. [ ن َ ] (اِخ ) نام قبیله ای از یهود که در ظاهر مدینه سکونت داشتند و پیغامبر با آنان جنگید. (از معجم البلدان ) (آنندراج ). نام گروهی از یهودان خیبر و منسوب به آن را نضری گویند بر خلاف قیاس . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).