نظاره گاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نظاره گاه . [ ن َ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) منظر. تماشاگه . که بر آن نظر افکنند. که بر آن به تماشا نظر افکنند. چشم انداز. منظره : مرا ز عشق تو آن بس بودبتا که بود نظاره گاه دو چشمم جمال تو گه گاه . سوزنی . نظاره گاهی هرچه خوشتر. (کلیله و دمنه ). اول شب نظاره گاهم نور و آخر شب هم آشیانم حور. نظامی . آراسته لعبتی چو ماهی چون سروسهی نظاره گاهی . نظامی . گلها به نظاره گاه بستان چون پرده ٔ دیده های مستان . فیضی (از آنندراج ). ◄ دیدگاه . منظر. که از آنجا نظر افکنند و تماشا کنند : سالار قبیله با سپاهی برشد به سر نظاره گاهی . نظامی .
نظاره گاه . [ ن َظْ ظا رَ / رِ ] (اِ مرکب ) منظر. که بر آن نظر کنند. که آن را تماشا کنند. چشم انداز : جای نظاره گاه چشم ترا زلف گلبوی و روی گلگون باد. مسعودسعد. ◄ جائی که از آن نظر کنند. دیدگاه : ای رخ و زلفت چنانک ماه به مشکین کمند ساخته نظاره گاه بر سر سرو بلند. سوزنی .