نظیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- مثل، مانند. ج. نظراء.<BR>۲- شریک، انباز.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نَ) [ ع. ] (ص.) ۱- مثل، مانند. ج. نظراء. ۲- شریک، انباز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نظیر. [ ن َ ] (ع ص، اِ) مانند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مثل . (متن اللغة) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (المنجد). شبیه . (متن اللغة) (ناظم الاطباء). شریک . هنباز. برابر. یکسان . (ناظم الاطباء). مساوی . (اقرب الموارد) (المنجد). ماننده .همانند. همتا. جفت . یار. شقیق . عدل . کفو. هم وزن . هم سنگ . موازن . عدیل . لنگه . ند. ندید. شبه . چون . همچون .(یادداشت مؤلف ). بدل . بدیل . ج، نظراء : گر استوار نداری حدیث آسان است مدیح شاه بخوان و نظیر شاه بیار. (از تاریخ بیهقی ). بی نظیر و یکی آن بود در امت که نبود مر نبی را بجز او روز مؤاخات نظیر. ناصرخسرو. ای خداوندی کت نیست در آفاق نظیر رحمت و فضل تو زی حجت تو مستتر است . ناصرخسرو. ازیرا نظیرم همی کس نیابد که بر راه آن رهبر بی نظیرم . ناصرخسرو. ملک ... در حرمت و نفاذ امر که از خصائص ملک است او را نظیر نفس خویش گردانید. (کلیله و دمنه ). امیر ناصرالدین را از جمله ٔ فواید آن فتح شیخ ابوالفتح بستی بود که در... کمال درایت و بلاغت نظیر نداشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٩٠). نیک از صدهزار نیزه و تیر این قلم را نظیر نتوان یافت . خاقانی . اندر جهان چنانکه جهان است در جهان او را به هر صفت که بجوئی نظیر نیست . خاقانی . جسته نظیر او جهان نادیده عنقا را نشان اینک جهان را غیب دان زین خرده برپاداشته . خاقانی . از آن شد بر او آفرین جایگیر که در آفرینش نبودش نظیر. نظامی . چنین گوید آن نغز گوینده پیر که درفیلسوفان نبودش نظیر. نظامی . در آرزوی رویت چندین غمم نبودی گر در دو کون هرگز مثل و نظیر بودی . عطار. برسد صدهزار باره جهان که نظیر تو در جهان نرسد. عطار. ز نام آوران گوی دولت ربود که در گنج بخشی نظیرش نبود. سعدی . تو خود نظیر نداری و گر بود به مثل من آن نیم که بدل گیرم و نظیر از دوست . سعدی . - بی نظیر ؛ بی مثل و مانند. بی همتا. نادر. (ناظم الاطباء). یکتا. که رقیب ومثل و مانندی ندارد. که همچون او نتوان یافت . بی مانند. بی مثل : عمر آنکه بد مؤمنان را امیر ستوده و را خالق بی نظیر. فردوسی . ازیرا نظیرم همی کس نیابد که بر راه آن رهبر بی نظیرم . ناصرخسرو. مادحی ام گاه سخن بی نظیر در طلب نام نه در بند نان . خاقانی . خاصه که به شعر بی نظیر است در جمله ٔ آفتاب گردش . خاقانی . سحبان وائل را در فصاحت بی نظیر نهاده اند. (گلستان سعدی ). تو در آب گر ببینی حرکات خویشتن را به زبان خود بگوئی که به حسن بی نظیرم . سعدی . در حسن بی نظیری در لطف بی نهایت در مهر بی ثباتی در عهد بی دوامی . سعدی . - کم نظیر ؛ نادر. کمیاب . که شبیه و همانند او نادر و کم است . ◄ نظیرالشی ٔ؛ آنچه مقابل و برابر آن چیز باشد. (ناظم الاطباء) (از متن اللغة). رجوع به متناظر شود.
نظیر. [ ن َ ] (اِخ ) نظیرالدین (مولانا...). از شاعران معماگوی عهد امیر علیشیر است . این معما به اسم «مقبول » از اوست : با من بیچاره آن مه بد نکرد هر که حرفی گفت از من رد نکرد. رجوع به مجالس النفائس ص ٢٥٢ شود.
نظیر. [ ن َ] (اِخ ) امان اﷲ بیک زنگنه ٔ شیرازی، متخلص به نظیر، از شاعران قرن سیزدهم هجری قمری و از شاگردان رفیق اصفهانی است . به سال ١٢٢٦ هَ . ق . درگذشت . او راست : مگر آن سرو چمان سوی چمن می آید کز چمن رایحه ٔ مشک ختن می آید شوخ عاشق کش من اینهمه بی باک مباش که هنوز از لب تو بوی لبن می آید. # برون نمی رود ار حرفی از میانه ٔ ما چنانکه غیر نداند بیا به خانه ٔ ما. (از مجمع الفصحا چ مصفا، ج ٦ ص ١٠٨٩) (ریحانة الادب ج ٤ ص ٢٢٠، از انجمن خاقان ) (صبح گلشن ص ٣٥١) (فرهنگ سخنوران ).
فرهنگ طیفی واژهدان
مثل عینا
واژگان فارسی سره واژهدان
مانا، همسان، همتا، همانند، همانا، مانند