نعل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- کفش.<BR>۲- قطعه آهنی که زیر سُم چهارپایان میزنند برای محافظت از آن. ؛ ~ در آتش نهادن (کن.) بی قرار کردن، مضطرب نمودن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- کفش. ۲- قطعه آهنی که زیر سُم چهارپایان میزنند برای محافظت از آن. ؛ ~ در آتش نهادن (کن.) بی قرار کردن، مضطرب نمودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نعل . [ ن َ ] (ع اِ) پساهنگ و بشک و آهنی که برکف سم ستور میخ کنند تا سوده نگردد. (ناظم الاطباء).آنچه بدان سم ستور را از سودگی نگاه دارند. (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از ناظم الاطباء) : ز آواز گردان بتوفید کوه زمین شد ز نعل ستوران ستوه . فردوسی . همی آتش افروخت از نعل او همی خون چکید از برلعل او. فردوسی . یکی بارگی برنشسته سیاه همی گرد نعلش برآمد به ماه . فردوسی . روز بزم از بخش مال و روز رزم از نعل خنگ روی دریا کوه و روی کوه چون دریا کند. منوچهری . اسبی سخت قیمتی نعل زر زده و زین در زر گرفته . (تاریخ بیهقی ص ٥٣٥). و بر اثر رسول استران موکبی می آوردند با صندوقهای خلعت و ده اسب از آن دو با ساخت زر و نعل زر. (تاریخ بیهقی ص ٤٣). همی جست چون تیر و رفتار تیر ز نعلش زمین چون ز باد آبگیر. اسدی . بجای نعل ماهی بسته بر پای بجای درّ پروین بسته در بش . اسدی . سوار مرکب اقبال سعد دین که سزد سم سمند ورا ماه نعل و میخ سها. سوزنی . مرابه تازه در آتش نهادگوئی نعل هر آتشی که جدا شد ز نعل یکرانش . ظهیر. از برای نعل یکرانش بهر سی روز چرخ از مه نو نعل و مسمار از ثریا ساخته . مبارکشاه . گفتم ای دل بهر دربان جلال نعل اسب از تاج دانائی فرست . خاقانی . از بوس لبهای سران بر پای اسب اخستان از نعل اسبش هر زمان یاقوت مسمار آمده . خاقانی . نعل پی اسب اوست وز عمل دست اوست آن ده و دو نرگسه بر سر کیوان او. خاقانی . سم بادپایان پولادنعل به خون دلیران زمین کرده لعل . نظامی . شاه در آن باره چنان گرم گشت کز نفسش نعل فرس نرم گشت . نظامی . گر از نعلش هلال اندازه گیرد فلک را حلقه در دروازه گیرد. نظامی . نعل اسبش را چه نقص ارخواند برجیسش هلال قیمت کالا نگردد کم به طعن مشتری . سلمان ساوجی . مشتری گر نعل اسبت ماه نو خواند مرنج نیست کالا را ز طعن مشتری چندان زیان . سلمان ساوجی . نعل هم ز آهن است و می نکند آنچه وقت هنر حسام کند. (از العراضه ). ◄ کفش و جز آن که پاافزار باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). کفش . (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). حذاء، آنچه بدان پای را از تماس با زمین حفظ کنند . (از اقرب الموارد). پاافزار. (ناظم الاطباء). کفش که در پا کنند. (بهار عجم از آنندراج ). نعلین .(یادداشت مؤلف ). نعلة. (متن اللغة) (آنندراج ). ج، انعل، نعال : با جهل شما درخور نعلید به سر بر نه در خور نعلی که بپوشید و بیائید. ناصرخسرو. ◄ آهنی که زیر پاشنه ٔ کفش تعبیه کنند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). مردمک چشم ساز نعل پی صوفیان دانه ٔ دل کن نثار بر اسر اصحابنا. خاقانی . جان در این ره نعل کفش آمد بیندازش ز پای کی توان با نعل پیش تخت سلطان آمدن . خاقانی . گر ابروی او ریخت نه از آتشک است کفش رخ او ز کهنگی نعل انداخت . نظام (آنندراج ). ◄ (ص ) مرد سخت ذلیل و خوار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مرد ذلیل . (ازمتن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) زوجه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). زن مرد.(ناظم الاطباء). همسر مرد. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ آهن آماج که بدان زمین شیارند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آهن مکرب .(از متن اللغة) (از اقرب الموارد) . ◄ آهن پاره ٔ نیام شمشیر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). قطعه آهن یا نقره ای که پائین نیام شمشیر است . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ پی که در گوشه ٔ کمان زنند یا چرم که همه ٔ پشت کمان را بدان پیچند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ازناظم الاطباء). زه و روده ای که بر قسمت برآمده ٔ پشت کمان پیچند یا پوستی که بر سراسر پشت کمان پوشانند. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ زمین درشت که سنگ ریزه ها از وی درخشد و هیچ نرویاند. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (آنندراج ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). منه :اذا ابتلت النعال فالصلاة فی الرحال . (اقرب الموارد). ج، نعال . ◄ ماهئی است بزرگ سر. (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). نام یک نوع ماهی بزرگ سر. (ناظم الاطباء). ◄ در اصطلاح بنایان، پوشش و سقف درگاه . (یادداشت مؤلف ). ◄ چیزی است از چوب کنده ٔ گران سنگ که کشتی گیران درکشیده بر سر و دوش گردانند. (غیاث اللغات ). فارسی آن به معنی سنگ زور است ؛ یعنی چیزی به شکل نعل که از چوب کنده ٔ گران سنگ سازند و آن دوتا باشد که کشتی گیران واکشیده بر سر و دست بگیرند و این طرف و آن طرف بگردانند، و میل غیر از این است . (از آنندراج ) : نعل هر گه به کف آن دلبر مهوش دارد ماه نو در هوسش نعل در آتش دارد. میرنجات (از آنندراج ). ◄ چیزی است از عالم ریسمان که به کار توپ کشتی آید. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : گردد از نعل توپخانه ٔ تو اژدها زار عرصه ٔ میدان . ظهوری (از آنندراج ). ◄ (مص ) نعل دادن کسی را. (از منتهی الارب ). نعال بخشیدن . (از متن اللغة) (از المنجد). ◄ نعل بستن در پای دابة. (منتهی الارب ) (از متن اللغة). نعل بستن در پای ستور. (آنندراج ) : تو نبینی که اسب توسن را به گه نعل برنهند لبیش . عنصری . - به نعل و میخ زدن ؛ به کنایه مطالبی را بیان کردن . گاهی به کنایت و گاهی به صراحت گفتن . به کنایت نه به صراحت جسته جسته و کم کم مقصود خود را بیان کردن . سخنی دوروی گفتن . (یادداشت مؤلف ). - چهارنعل . رجوع به همین مدخل شود. - نعل بر آتش نهادن ؛ کسی را بی تاب و قرار کردن . به جادوکسی را احضار کردن : به شرط آنکه گر بوئی دهد خوش نهد بر نام من نعلی بر آتش . نظامی . که چون شاه چین زین بر ابرش نهاد فلک نعل زنگی بر آتش نهاد. نظامی . تو دوده برکنی و بر آتش نهیم نعل من نعل اسب بندم چون اختر آیمت . خاقانی . - نعل بر ابرش ؛ چست و چالاک . (از آنندراج ) : جوان را چو گل نعل بر ابرش است چو پیری رسد نعل در آتش است . نظامی (از آنندراج ). - نعل بریدن بر سینه و بر جگر ؛ داغ بر تن سوختن و این از عشق باشد. (آنندراج ) : بریده نعل ز عشق که بر بدن لاله به سنبل که سیه کرده چشم تر لاله ؟ صائب (از آنندراج ). - نعل در آتش ؛ مضطرب . بی قرار. (آنندراج ). بی قرار، چه هر گاه کسی را به محبت خود بی قرار خواهند نام او را بر نعل اسب نوشته در آتش نهند و افسونی خوانند، مطلوب به محبت طالب خود بی قرار می گردد و حاضر شده مطیع می شود. (غیاث اللغات، از فرهنگ رشیدی و لطایف اللغات ). - ◄ کنایه ازاضطراب و بی قراری . (انجمن آرا) (برهان قاطع). چه هرگاه خواهند که شخصی را به خود رام کنند نام او را برنعل اسبی بکنند و آن نعل را در آتش نهند افسونی چندکه مناسب آن است بخوانند آن شخص مضطرب گردد و رام شود. (برهان قاطع). - نعل در آتش آوردن : چون به افسون در آتش آرم نعل کهربا را کنم به گوهر لعل . نظامی . - نعل در آتش افکندن کسی را ؛ اورا بی تاب و بی آرام کردن . به هیجان آوردن و بی قرار کردن کسی را : نعلک گوش را چو کردی ساز نعل در آتشم فکندی باز. نظامی . ساقی به من آور آن می لعل کافکند سخن در آتشم نعل . نظامی . - نعل در آتش بودن : سر اینجا به بود سرکش، نه آنجا که نعل اینجاست درآتش نه آنجا. نظامی . - نعل در آتش بودن کسی را ؛ بی سکون و بی قرار بودن او. صبر و تاب و آرام نداشتن او : جهان گرچه آرامگاهی خوش است شتابنده را نعل در آتش است . نظامی . پاسخم داده کامشبی خوش باش نعل شبدیز گو در آتش باش . نظامی . جوان را چو گل نعل بر ابرش است چو پیری رسد نعل در آتش است . نظامی . ز عزم تیز تو نعلش در آتش است مگر که خود سکون نشناسد چو آتش دوران . کمال اسماعیل . - نعل در آتش داشتن ؛ عملی است جادوان را که نعلی را به صورتی خاص در آتش نهند و معشوق غایب از تأثیر آن نزد عاشق خویش رود. (یادداشت مؤلف ). بر آتش چهره زلف جعدت گوئی از بهر دلم نعل در آتش دارد. علیشاه بن سلطان تکش . در نهانخانه ٔ عشرت صنمی خوش دارم کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم . حافظ. - نعل در آتش کردن ؛ به جادوئی کسی را بی قرار و بی آرام کردن و نزد خود کشاندن . - نعل در آتش نهادن ؛ کسی را بی قرار کردن . (غیاث اللغات ) : مرا به ناز درآتش نهاد گوئی نعل هر آتشی که جدا شد ز نعل یکرانش . ظهیر. آتش ز لعلت می جهد نعلم در آتش می نهد گر دیگری جان می دهد سعدی تو جان می پروری . سعدی . نعل در آتش نهادندی مرا آن نهاد جادوان بدرود باد. خاقانی . بابلیان عید را نعل در آتش نهند کز حد بابل رسید عید و مه نو بهم . خاقانی . هر که چنین لشکرش نعل در آتش نهاد نعل بها داده عمر بر سر میدان او. خاقانی . یک نعل بر ابرشم ندادی صد نعل در آتشم نهادی . نظامی . - نعل دل در آتش بودن ؛ دلی بی قرار و بی آرام داشتن . دلی مشتاق و پرتب و تاب داشتن : بوده نعل دلم در آتش لیک بند می زد فلک به مسمارم . اثیر اومانی . با نعلبند پسری خوش بود و نعل دلش در آتش . (گلستان سعدی ). - نعل وداغ ؛ رسم است که قلندران و عاشق پیشگان ولایت بر سینه داغ می کشند به صورت نعل : بر سینه نعل و داغم بس لاله و گل من تا کی نگه چرانی در باغ و راغ مردم . ظهوری (از آنندراج ).
نعل . [ ن َ ع َ ] (ع مص ) نعل پوشیدن . (از منتهی الارب ). نعلین در پای کردن . (از تاج المصادر بیهقی ).
واژگان فارسی سره واژهدان
پساهنگ، پای افزار