نفر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفر. [ ن ِف ْ ف َ ] (اِخ ) بلد یا قریه ای است بر نهرالزاس از بلاد فرس، این را خطیب گفته است و اگر منظورش از بلاد فرس قلمرو قدیم ایرانیان باشد جایز است وگرنه امروزه نفر از نواحی بابل محسوب است و در سرزمین کوفه واقع است . (از معجم البلدان ). رجوع به معجم البلدان شود.
نفر. [ ن ِ / ن ِ ف ِ/ ن َ ف ِ ] (ع ص، از اتباع ) عفر نفر؛ خبیث مارد. (ازاقرب الموارد) (از منتهی الارب ). رجوع به عفر شود.
نفر. [ ن َ ] (ع اِ) گروه مردم از سه تا ده . (منتهی الارب ). لغتی است در نَفَر. (از اقرب الموارد). رجوع به نَفَر شود. ◄ ج ِ نافر. (اقرب الموارد). رجوع به نافر شود. ◄ قومی که با تو گریزند یا به کاری پیش آیندیا از یکدیگر گریزند در جنگ . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). اسم جمع است . (از متن اللغة). - یوم النفر ؛ روز بازگشت حاجیان از منی و آن دوازدهم ذی الحجه است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). یوم النَفَر. رجوع به نَفَر شود. ◄ ورم یا خروج خون . (از متن اللغة). ◄ لقیته قبل کل صیح و نفر؛ ای قبل کل صیاح و تفرق . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء)؛یعنی نخست دیدم او را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)؛یعنی قبل از هر چیز، و آن در موردی است که او را قبل از طلوع فجر دیده باشی . (از اقرب الموارد). رجوع به صیح شود. ◄ (مص ) رمیدن و برجستن آهو. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). رم کردن آهو. شرود. شرد. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). نَفَران . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (متن اللغة). نفور. (متن اللغة). ◄ رمانیدن . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). نَفَران . (منتهی الارب ). ◄ اعراض کردن و روی گرداندن از چیزی . (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ ناشکیبائی کردن و دور گردیدن . نفور. (از ناظم الاطباء). ◄ ناپسند و مکروه شمردن چیزی را. (از اقرب الموارد). ◄ گروه گروه بازگشتن حاجیان از منی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بیرون شدن حاج از منی . (تاج المصادر بیهقی ). بازگشتن حاجیان از منی به مکه . (اقرب الموارد). خارج شدن حاجیان در یوم النفر. (از متن اللغة). پراکنده شدن حاجیان در منی و بازگشتن . (از ناظم الاطباء). نفور. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (متن اللغة). ◄ پراکنده شدن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ). متفرق شدن قوم . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). نفیر. (متن اللغة). ◄ غلبه کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). چیره شدن بر کسی . (از ناظم الاطباء). غلبه کردن بر کسی . (از اقرب الموارد). ◄ چیره شدن بر کسی در نبرد. (ازمنتهی الارب ). چیره شدن بر کسی در نبرد مفاخرت . (ناظم الاطباء). غلبه کردن بر کسی در منافرة. (از متن اللغة). غلبه کردن کسی را در حساب . (تاج المصادر بیهقی ). منافرت . (منتهی الارب ). ◄ شتافتن به سوی چیزی . (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).